سلام.
طاقت نیاوردم تا برنامه ام تکمیل شود. دوباره شروع کرده ام به نوشتن.
اما این جا به پایان خودش رسیده. البته زاویه ی دید در جای دیگری قرار است کار دیگری کند.

1:
شازده کوچولو پرسید: « اهلی کردن یعنی چی؟ »
روباه گفت: « چیزی که امروزه فراموش شده، یعنی ایجاد دل بستگی.»
« ایجاد دل بستگی؟ »
روباه گفت: « آره دیگه. تو الان برای من یک پسرکی، مثل هزاران پسرک دیگر. نه من نیازی به تو دارم، نه تو نیازی به من. من هم برای تو یک روباهم، مثل هزاران روباه دیگر. اما اگر مرا اهلی کردی هر دوتامان به هم نیاز پیدا میکنیم. تو برای من توی همهی عالم یگانه میشوی و من هم برای تو.»
شازده کوچولو گفت: « کمکم دارم می فهمم. گلی هست که فکر کنم، مرا اهلی کرده باشد.»
2:
و شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
موقع جدایی که رسید، روباه گفت: « نمیتوانم جلو گریه ام را بگیرم.»
شازده کوچولو گفت:
« خوب، خودت مقصری. من که بدت را نمیخواستم، تو می خواستی اهلی شوی.»
روباه گفت:« آره تو راست می گویی.»
شازده کوچولو گفت:« اشک هایت دارند میریزند که! »
روباه گفت: « اوهوم، درست می گویی.»
«پس این ماجرا به حال تو فایده ای نداشته.»
روباه گفت:« چرا، به خاطرِ رنگ گندم.»
و گفت: « برو یک بار دیگر هم گلها را ببین، تا بفهمی که گلِ خودت توی عالم یگانه است. برگشتی با هم خداحافظی میکنیم و به عنوان هدیه رازی را هم برایت فاش می کنم.»
شازده کوچولو به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: « شما ها مثل گل من نیستید. اصلا هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان طوری هستید که روباه من بود. روباهی مثل هزاران روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همهی عالم تک است.»
و گفت: «خیلی زیبایید اما ... برایتان نمیشود مُرد. برای من، او از همهی شما عزیز تر است، چون فقط اوست که آبش دادهام ... که پای گِلِهگزاریها، خودنماییها و حتا گاهی پای بُغز کردن و هیچی نگفتنهایش نشستهام، چون او گلِ خودِ خودِ من است.»
و برگشت پیش روباه.
گفت: «خدا نگهدار! »
روباه گفت: «خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است. جز با دل، چیزی را چنان که باید نمیشود فهمید. حقایق با چشمِ سَر دیده نمی شوند.»
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: « حقایق را چشمِ سَر نمیتواند ببیند.»
« ارزش گل تو به اندازه ی عمری است که به پایش گذاشته ای.»
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: «به اندازه ی عمری است که به پایش گذاشته ام.»
روباه گفت: « انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند، اما تو نباید فراموش کنی. تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولیت داری. تو مسئول گُلَت هستی...»
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: « من مسئول گُلمَ هستم.»
3:
شبانه متوجه رفتن اش نشدم. بی سر و صدا رفته بود. وقتی خودم را بهش رساندم با قیافهی مصمم و قدمهای محکم پیش میرفت. همین قدر گفت:« اِ! تو هم اینجایی؟ » و دستم را گرفت.
با بی قراری گفت:
« اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. اگرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا میکنم.»
ساکت ماندم.
« می فهمی که، راه خیلی دور است. نمیتوانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.»
و ساکت ماندم.
« مثل پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، دارد؟»
و باز هم ساکت ماندم.
4:
همیشه ی خدا شروع و پایان سخت است. شروعی که بیگانه ای و پایانی که اهلی شده ای.
این آخرین پست زاویه دید است. هرچه فکر کردم دیدم تنها اگزو پری است که می تواند حالتم را بهتر از خودم بگوید. به نظر من این سه بخش، شاه بیت های غزل اگزو پری است که سعی کردم از متن انگلیسی اش آنطوری که می فهمم و حس می کنم و دوست دارم پیاده کنم.
به هر حال زاویه دید به پایان خود رسیده، همان طور که خیلی چیزهای دیگر هم پایانی دارند.
بر می گردم، شاید به زودی اما ...
از تمام مهربانی هایتان بی نهایت سپاسگذارم.
فعلا خدا نگهدار.

1:
پله ها را که می رفتیم پایین، صدای همهمه بیشتر می شد. مرتضی با صاحب قهوه خانه خوش و بش کرد و سفارش چایی داد. رفتیم نشستیم روی تختی که خالی بود، ته سالن. هنوز چایی نیاورده بودند که عده ای آمدند و شروع کردند به احوال پرسی. یکی یکی معرفی می کرد: « حامد خان همان فوکوی خودمان است. امیر هم که پوزه ی پیکاسو رو زده. اقا امیر . . . » منم از روی اجبار لبخند می زدم و همین طوری حال و احوال می کردم. به هواکش کوچک قهوه خانه که نگاه کردم تازه فهمیدم چه دودی راه افتاده. بحث ها جدی شد و شروع کردند به حل و فصل مشکلات جهان، هنر، فلسفه و ....
جوانک قلیان به دستی که زانوی راستش آسیب دیده بود شلیده آمد، نشست کنارم. موهای مشکی اش ریخته بود روی شانه هایش. مجبور شدم کمی جمع و جور تر بنشینم. قلیانش را که گذاشت روی تخت، گفت: « آقا این حرفا چیه می زنین؟ من می گم مشکل از خود ما روشنفکراست. همه ی بدبختی اینه که ما روشنفکرا هنوز نمی دونیم چی کاره ایم . . . » صدایش کمی اوج گرفت: « آقا ما باید بدونیم چی کار می کنیم. باید تصمیم بگیریم می خوایم مطهری تربیت کنیم یا شریعتی ...» با دور تند افتاده بود روی غلطک. به قول دوستم دیگر داشت کنتور می انداخت. فقط واژه ی روشنفکرش را می فهمیدم که در هر جمله اش تکرار می شد.
منم هی به مرتضی نگاه می کردم و ساعتم را نشانش می دادم.
گفت:« بریم ؟ نمی خوای با بچه ها بیشتر آشنا بشی؟» گفتم: « دفعه ی دیگه. امروز کمی دیرم شده.» مرتضی که کفشهایش را می پوشید با لبخند به شانه ی دوست سخنران مان زد. و رو کرد به جمع: « روزی چند تا گرگ را به زنجیر بسته بودند و می بردند. شغالی هم دوید و دُم آخرین گرگ را گرفته و هی داد می زد: ما گرگا رو کجا می برین؟ » قهوه خانه از صدای خنده منفجر می شد.
2:
مثل همیشه راه بین خانه و کلاس را پیاده می رفتم. خیابان دانشگاه شده آب رکناباد من. داشتم مباحث کلاس را در ذهنم دسته بندی می کردم.
« آقا، ببخشید!»
ایستادم و برگشتم ببینم کی هست. پای راستش را روی زمین می کشید و به طرفم می آمد. با خودم گفتم: « خدایا اصلا حال و حوصله بحث و گفتگو ندارم» موهایش را دم اسبی بسته بود.
« سلام آقا. ببخشید من گدا نیستم. بچه ی شهرستانم. نامردی جیبمو زده . همه ی دار و ندارمو برده. اگه ممکنه مبلغی که بتونم برسم شهرمون بهم بدین. همین که رسیدم می ریزم به حساب تون.»
منم بعضی وقتا بد جنسی ام گل می کند. باور کنید دست خودم نیست. حتی بعدش پشیمان می شوم ولی چه فایده. نوشداروی بعد مرگ سهراب. همان قضیه ی نیش عقرب و طبیعت و از این حرفا!
گفتم: « به سلامتی رسیدید شهرتون، می خواید شریعتی بسازید یا مطهری؟»

۱:
لُ لُ لُک ک ک ک نَ نَ نَت گِ گِ گِ رِِ رِ رِ فته ام.
زبان ام از کار افتاده. نه، بهتر است بگویم: ذهنم از کار افتاده و شایدم بهتر باشد بگویم: ذهنم گرفته. مثل آسمان که می گیرد. ابرهای سیاه از هر طرف جمع می شود، تیره می شود، شیهه می کشد و پا می کوبد و . . .
گیج می شوم. حالم بد می شود و دچار تهوع می شوم. پتکی هی در سرم می کوبد و صدا می دهد: « خدا ؟ مرده. خدا ؟ مرده. خدا ؟ مرده . . . » و با هر ضربه ای، گرمایی روی لب بالای ام سُر می خورد. و طعم خون در دهانم می پیچد.
۲:
چراغ های حسینیه که خاموش می شود، زانوهایش را می گیرد بغل اش. گوله می شود. صدایی ازش شنیده نمی شود. مثل کوهی است که می لرزد. بعدِ مجلس توی کوچه که می رود، هنوز هم شانه هایش می لرزد. فاطمه خانم می گوید: وقتی می رسد خانه، مستقیم می رود داخل اتاق اش و تا صبح، دست می زند به کمرش و دور اتاق می چرخد و ضجه می زند.
۳:
آن چشمان درشت و لب های خندان برای من خود حمزه بود، حتی بعد از دیدن فیلم محمد رسول الله.
هر وقت می آمد خانه ی ما، با خودش جیب های پر گردو می آورد و یک عالمه قصه. قصه های شیرین امیرحمزه ی صاحب قِران و . . .
عکسی هم از دوران کودکی ام دارم که با دست کوچکم انگشت شصت آسید حسن را گرفته ام و دارم تمرین راه رفتن می کنم. بابا می گفت: « آسید حسن بود که کمکت می کرد تا راه رفتن یاد بگیری.» وقتی با آن دست بزرگ اش بازویم را می گرفت به راحتی بلندم می کرد و می گذاشت روی شانه اش. فکر می کردم، اگر بلند شوم دستم می رسد به خورشید.
۴:
« کنم تا دلبرانه شانه مویت
کشیدم ناز بازوی شکسته
به رویت ریختی گیسوی خاکی
نبینم تا من ابروی شکسته
امروزه رسمه، همه دوست دختر داشته باشند. منم یک دوست دختر کوچولو دارم. اسمش هم رقیه است . . . »
آ سید حسن از جا بلند شده بود و چنان خوابانده بود بغل گوش مداح که جای چهار انگشت اش روی صورت مداح مانده بود. وبعد از آن آسید حسن در هیچ مجلسی دیده نشد. فکر می کردی روز به روز مثل تکه یخی آب می شود.
۵:
گردنه را رها کردم. دویدم و شروع کردم به جمع کردن لنگه کفش های کهنه، زره های زنگ زده و شمشیرهای کج و کوله. ههمه ای بلند شد: « محمد کشته شده.» راست شدم ببینم چه خبر شده، پیکر خون آلود حمزه افتاده بود و هند کنارش زانو زده بود و از دو طرف دهانش خون می آمد.
۶:
آسید حسن، الان باید می بودی و کمکم می کردی. امروزی که بیشتر از همیشه بهت محتاجم. باید می بودی و چنان می خواباندی بغل گوشم که جای چهار انگشت ات می ماند روی صورتم. و تمام دردی که در سرم انبار شده از لوله های دماغم می زد بیرون. بیدار می شدم و می گفتی : « اُحُد تمام شده و محمد هم زنده است.»

*
الف. دوست خوبم میثم امانی، مطلبی نوشته با عنوان ( دوستی، سیاست، وطن ) و نقل قولی از
« فورستر» (E.M Forster): « که اگر در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور باشد میان خیانت به وطنش و خیانت به دوستش یکی را انتخاب کند، امیدوار است آنقدر شجاعت داشته باشد که به وطنش خیانت کند.»
ب. دوست کاریکاتوریستم احسان گنجی مرا به بازی دعوت کرده تا هفت آرزوی محالم را بنویسم.
ج. هردو نفر به دنبال کاوش اند در خواسته های ما. این که از این زندگی چه می طلبیم. هرچند روش ها کاملا متفاوت است.
امید وارم فرصتی پیش آید تا با توجه به هردو مطلب چیزی بنویسم. فعلا حال و حوصله اش نیست.
اما واقعا مهمترین خواسته ام از زندگی چه می تواند باشد؟ در همین حالی که دارم می نویسم اگر بگویم هیچ، امیدوارم به حساب ادا و اطوار گذاشته نشود. زنده ام چون دلیلی برای مردن ندارم. در ضمن مرگ چیزی نیست که از دست برود و امری قطعی و گریز ناپذیری است. از کجا معلوم که مرگ بد تر از زندگی نباشد؟
*
برای مطالعه ی جدی و فهم قرن بیستم باید کل منظومه ی فکری غرب را به صورت یک پارچه دید. نمی توان تنها به یک رویکرد مغرب زمین توجه کرد، بدون تأثیر پذیری ها و تأثیر گذاری از دیگر دانش ها. یکی از دانش هایی که تأثیر بسزایی داشته، زبان شناسی است. زبان شناسی نوین هم به نوعی مدیون فردینان دو سوسور است. و بهترین کتابی که می توان با آن شروع کرد ( فردینان دو سوسور اثر جاناتان کالر، ترجمه ی کورش صفوی، انتشارات هرمس) است. مقاله ی پیوست این پست که نگاهی کلی دارد به فردینان دو سوسور، می تواند آغاز خوبی باشد. منبع اش یادم نیست. بین مقالات ذخیره شده در کامپیوترم بود که می گذارم اش این جا.
مطلب را به صورت فایل pdf می توانید دریافت کنید و هم چنین در ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب...

دی:
وارونه شده روی آب افتاده اند. می دانستم که می میرند.
وقتی دیدم تکان نمی خورند، اولین تصویری که به ذهنم هجوم آورد، دندانهای تیز گربه ها بود.
ده سال است که بدون فکر کردن به تعطیلی درس داده ام. کم پیش آمده که کلاس هایم تعطیل شده باشد. حتی سفرهایم را طوری برنامه ریزی می کردم که کلاس ها تعطیل نشوند. عید که هیچ سالی تعطیل نبودیم. اما امسال حس دیگری دارم. یعنی دلم برای کلاس ها تنگ نشده. و عشق و شوری که داشتم فروکش کرده. و حالا از تنهایی قدم زدن، خواندن، نوشتن و پاره کردن بیشتر از هرچیزی لذت می برم.
اسفند:
مردن ماهی قرمزها، طبیعی ترین چیزی است که هر ساله تکرارمی شود. من هم آن قدرها سانتی مانتال نیستم که احساسم خش بردارد. هم آمدن اش طبیعی است و هم رفتن اش.
راستی شما ها باماهی قرمزهای مرده تان چی کار می کنید؟
فروردین:
هردوی شان را گذاشتم داخل چاله ای توی باغچه، و روی شان خاک ریختم. بعد یک نفس عمیق کشیدم. حالا فقط تنُگ خالی اش مانده. خالی ی خالی.

به خواب رفته اند. شایدم خودشان را به خواب زده اند. از صبح چند بار است که آمده ام سراغ شان، اما انگار نه انگار. انگشتانم هرچی می دوند روی صفحه کلید هیچ کدام شان بر نمی خیزند. دلم نمی آید تا خودشان بلند نشده اند، بیدار شان کنم. شما هم لطفا کمی آهسته تر قدم بردارید. شاید از خستگی زیاد باشد.
همیشه می ترسم اگر واژه ها برای همیشه بخوابند، یا گم شوند، با چه بهانه ای زندگی کنم؟ شاید خود این دغدغه اشتباه باشد. اگر واژه ها نباشند، دیگر نیازی به بهانه نیست.






