1- تصور کنید شهری با چند میلیون آدم را بریزی داخل یک قوطی. حسابی تکانش بدهی و همین طوری پخش اش کنی روی زمین. چیزی که به دست می آید . . .
نه هنوز کامل نیست. بعد اش یک آرپی جی بگیری دست ات. راه بیفتی. خیابان های کج و معوج را گز کنی. به هرچه که چشمت را گرفت شلیک کنی. عصر که از پا افتادی، برای رفع خستگی بروی پشت بام بلند ترین ساختمان مرکز شهر. با یک تفنگ دوربین دار شروع کنی 360 درجه چرخیدن و نشانه گرفتن.
دست دخترکی که روی بالکن، لباس پهن می کند به شدت می افتد. شیشه جلوی تویوتای سفید رنگی سوراخ می شود. از خیابان منحرف شده می افتد داخل کانال آب.
هر دفعه یکی را نشانه می گیری. گاهی سر پسرک و گاهی توپی که جلوی پایش می دود. آرزو می کنی کاش می توانستی بایک شلیک هردو را بزنی. اما تکنولوژی هنوز به ایده های تو نرسیده.
شب که شد می روی روی تپه ی که جنوب شهر را سد کرده و خانه ها مثل موجی آمده تا بالا. شهر را می بندی به موشک. حالا صبح چیزی که به دست می آید شهری است بنام کابل.
در سفری که داشتم احساس کردم در صبح چنین روزی در چنین مکانی پرتاب شده ام.
به همان شدتی که مرگ می بارید زندگی هم جاری بود. مثل دو پسرک لجباز که در دو سمت الا کلنگی نشسته اند و با شدت هم دیگر را پرتاب می کنند به بالا. در کنار مردمی خاک آلود رنگهای تند و زنده هم می چرخیدند. موسیقی چون هوا در تمام شهر جریان داشت. آنقدر زیاد که گاهی احساس خفگی می کردم. آنهم با ریتمی تند که می گفتند موسیقی مست. از چند نفر سراغ آثار اساتید قدیمی را گرفتم. یا نمی شناختند و یا می گفتند: « برو کوچه خرابات.»
روزی پرسان پرسان راه افتادم. رسیدم به یک میدان بزرگ که اسم اش یادم نیست. از چند نفرکه پرسیدم کوچه خرابات کجاست؟ فقط نگاهی نه چندان خوشایند به سراپایم انداختند و گذشتند.
پیرمرد با تند خویی گفت: «چه می کنی؟» تا جواب بدهم رفته بود. به شک افتادم . دودل شدم. ترسیدم و از همان جا برگشتم.
2- به همه می گوید مهندس. وقتی می گویم وبلاگ راه انداخته ام. نگاهش می شود مثل مردان کابلی. مکث می کند. از ذهنم می گذرد، اگر می رفت سراغ هنرپیشه گی کسی می شد مابین خسرو شکیبایی و آمیتا پاچن. می گوید: «تو دیگه چرا مهندس؟» من هنوز به سینما فکر می کنم. ادامه می دهد: « مهندس من ام همان اوایل راه انداختم وقتی به دوستانم گفتم دیگر نتوانستم چیزی بنویسم. حد اقل با اسم مستعار می نوشتی.»
3- به قول دوستی فضول دانی ام درد می کند. دیگر آثار اساتید موسیقی کابل برایم مهم نیست. دلم از این می سوزد که چرا ترسیدم و نرفتم کوچه خرابات.
آهای مردان کابلی با شمایم، این جا همان کوچه خرابات است. می خواهید اخم کنید یا بخندید. بر نمی گردم.
4- هر جمعه می آیم زیارت.
دو تا از دوستانم رفتند سفرحج، همین قبل رمضان. یکی بعد طلاق و دیگری پس از نکاح. اولی خسته بود و دلشکسته. موقع رفتن اش گفتم:
« رفتی و دیدی، بگو یکی هم این دور دورا گم شده.»
سری تکان داد و گفت: « حتماً »
وقتی که برگشت آرام شده بود. خیلی آرام. از هیچ چیز و هیچ جایی نگفت. اکتفا کرد به همین که:« خیلی جاها دیدم اش و بیادت بودم.»
آرامش اش مستدام.
دومی را اصلا نمی دانستم که رفته. به وبلاگش سر زدم. دیدم عکسی گذاشته سرا پا و موزون. در کامنت وبلاگ اش برایم پیغام گذاشته که:
« سلام.
کنار کعبه به یاد بورخس افتادم و طبیعتا شما» جل الخالق!!!
عیش اش مدام.
نمی دانم صدای خوشی و لاجرم حزینی از سالهای خیلی دور در ذهنم لانه کرده و هی سرک می کشد که خودش را بکشد بیرون. هنوز زیر و بم اش ذهنم را نوازش می کند. صدای دلکشی که نمی دانم کی؟ کجا؟ در خواب یا بیداری؟ و از که شنیده ام؟ صدایی که می خواند:
« دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه
هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا؟»
حتما تا حالا برخورد داشته ایم البته با نوع صوتی اش. این دفعه من هم آزمایش می کنم نوع مکتوب اش را که مانا تر است. مجبورم از تعدادی دوستانم نظر خواهی کنم. اصلا درست هست ورودم به عالم مجازی؟ ارزش وقت گذاشتن دارد؟ دوست دارم جوابهای دقیق و سر راست بگیرم. پس منتظر راهنمایی تان هستم.







