تبليغاتX
زاویه دید

 

۱- دزدی وارد باغ شد. کیسه اش را پر می کرد که باغبان سر رسید. فریاد زد:

   -- آهای مرتیکه چه کار می کنی؟

دزد که شوکه شده بود، همان طور دستی به سیب و دستی به کیسه خشک اش زد. باغبان چوب دستی اش را بلند کرد و داد زد:

  -- لعنتی خجالت نمی کشی دزدی می کنی؟

  -- خوب تو چرا برای مادر زنت کفش خریدی؟

  -- چه ربطی داره ؟

  -- خوب حرف،حرف میاره.

 

۲- از روی بیکاری داشتم شبکه ها را می گشتم. در شبکه قرآن جناب قرائتی با هیجان زیاد داشت از فلسفه ی خلقت انگشتان دست می گفت. گوشهایم را تیز کردم ببینم این آدم بعد سالها حرف جدیدی دارد یا همان سالهای گذشته را تکرار می کند.

ایشان می فرمودند: اگر دو انگشت می داشتیم  می توانستیم بعضی چیزهای کوچک را برداریم. البته موقعی که من گوش می دادم فواید یک انگشت را گفته بود و من نفهمیدم اگر یک انگشت می داشتیم چه توانایی هایی داشتیم. خواهشا فکر بد نکنید. احتمالا برای اشاره یا انگشت زدن پای قرار دادی استفاده می شد.

ادامه دادند: اگر سه انگشت می داشتیم می توانستیم قلم دست بگیریم. با چهار انگشت می توانستیم سطل آب بلند کنیم.  با پنج انگشت همه کار می توانیم انجام دهیم.

و این عین عبارت ایشان است: ما با ده تا انگشت به صورت نا محدود می توانیم هر کاری انجام دهیم. در طول تاریخ دیده نشده کاری باشد که نیاز به یازده انگشت داشته باشد. ( بنازم به این تاریخ تمدن. کجایی ویل دورانت مادر مرده ؟) از این جا نتیجه می گیریم که اگر تعداد نماز گزاران نماز جماعت به ده نفر برسد ثواب اش نامحدود خواهد بود. حالا این حرفا چه ربطی به هم دارند مراجعه کنید به بند (1) که به قول طلبه ها می شود: الکلام یجرالکلام. اما تا کجا؟

چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 19:41 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت
  ۱- من هنوز نفهمیده ام دلیل بعضی سانسورهای ارشاد را.

 

۲- این هم دانلود  مستقیم متن فارسی کتاب توقیف شده ی مارکز، به صورت pdf.

 

                                خاطرات دلبرکان غمگین من

دوشنبه 28 آبان1386ساعت 10:56 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت
 

۱- حقیقت اش باعث شرمندگی است که بیایم به این صراحت بنویسم. بنویسم که نوشته های من چیزی نیست مگر بهانه ای برای گذاشتن مطالب با ارزش تری که در لینک هایم می گذارم. سایتهایی که می بینم و مطالبی که مطالعه می کنم و در لینک های روزانه قرار می دهم.

 

۲- و باز هم نمی دانم باعث چی هست که عرض کنم، صدر تفکر ما در ذیل ترجمه هاست. ترجمه هایی که به قول رضا سید حسینی ۱۰۰ تا غلط داشتن شان یک امر کاملا طبیعی است. یا به قول مصطفی ملکیان، که بیشتر از پنج تا ترجمه درست و حسابی در حوزه فلسفه نداریم.

 

۳-  پس علیکم بالمتون لطفاً.

سه شنبه 22 آبان1386ساعت 23:21 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

 

۱- نمی دانم چند سال پیش این فیلم را دیده ام، اما هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود. فیلم « شرق بهشت» ساخته ایلیا کازان ترکیه ای تبار اهل آمریکا. داستان مردی ثروت مند و مزرعه دار که دارای اعتقادات مذهبی و انسانی است. البته محوریت ماجرا بر سر دو پسرش است. پسر بزرگ کپی پدر و مبادی آداب و پسر کوچک، به اصطلاح پدر خشن، بی رحم و افسار گسیخته. اما در طول فیلم و شکل گیری موقعیت ها مثل هر داستان خوب دیگرجوهره هر کدام رو می شود. آنچه این فیلم را در ذهنم ماندگار کرده داستان خوب اش نیست، بازی های فوق العاده اش نیست. جان اشتاین بک به عنوان یکی از نویسنده هایش نیست. بلکه فقط مضمون یکی از جمله های کازان است که در ضمن کارگردانی در نوشتن فیلم نامه اش هم دست داشته. کازان در مصاحبه اش متآسف است که چرا آنقدر بی رحمی نشان داده و شخصیت پسر بزرگ را این همه بد به تصویر کشیده در صورتی که می توانست ملایم تر برخورد کند. « فتآمل»

 

۲- فکر می کنم ضروری ترین عنصر لازم برای نوشتن مقداری بی قراری است. اما نه آن قدر که فلج ات کند. و ماندن یعنی فلج شدن.

 

۳- فقط می خواستم هرچه سریعتر از پست قبلی بگذرم. آنقدر پتانسیل دارد که تا مدت ها در گیرم کند. فراموش نمی کنم اما عبور می کنم.

دوشنبه 21 آبان1386ساعت 22:31 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت
درد 

                                 

 به حرمت درد         چند نفس اندوه

 

پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 22:37 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت
  1-  خیلی از ماها هنگام مرگ آدم های مطرح به نوعی خودمان را به آنها وصل می کنیم. از این طریق به دنبال کسب وجهه ایم و احساس تشخص می کنیم. می گردیم که هنگام زنده بودنش چه رابطه ای با این شخص داشته ایم. دروغ و راست اش هم چندان مهم نیست. مثلا یکبار توی خیابان دیدیم اش یا پسر خاله همسایه مان با برادرش هم کلاس بوده. و خیلی چیز های دیگر که خود تان می توانید به این لیست اضافه کنید.

راست اش من قیصر را نه از نزدیک می شناختم و نه با آثارش آشنایی چندانی دارم. اما خبر مرگ اش واقعا غمگین ام کرد. غمی که هنوز هم جاخوش کرده و به این سادگی ها نمی رود. آدم هایی که اسامی شان در ذهن ام می مانند چند دسته اند.

الف) شخصیت هایی که برایم مهمتر از آثار شان هستند. مثل، چخوف، مالرو، آیزایا برلین، آدونیس و ...

ب) کسانی که به خاطر آثارشان برایم مهم اند نه شخصیت شان. مثل، داستایفسکی، همینگوی، اگزوپری و ...

قیصر جزو دسته اول است برای من. آنهم فقط برای اینکه چند سال پیش خبری شنیدم مبنی بر اینکه شهردار یکی از شهر ها خیابانی را به نام وی کرده و قیصر حاضر نشده بود بپذیرد. فقط همین.

کسانی که از منیت های کودکانه می توانند عبور کنند، حتی نفس کشیدن شان در این دنیا برای ما غنیمت است و فقدان شان خلأی بوجود می آورد که به سادگی پر نمی شود.

 

2- خبر دیگری که بیشتر از خبر مرگ قیصر متأثرم کرد، علت مرگ دسته جمعی دلفین ها بود. دیده می شده که دلفین ها به صورت دسته جمعی می میرند. دانشمندان بعد از تحقیقاتی متوجه شدند، اگر دلفینی به دام بیفتد امواجی از خودش ساطع می کند که دلفین های دیگر با خبر شوند. همگی سعی می کنند کمک کنند تا دلفین در بند خلاص شود، چنان چه موفق نشوند به صورت دسته جمعی خودکشی می کنند.

 

3- هیکلی که ما امروزه حمل می کنیم، انسان نامیده می شود. با توجه به شباهت هایی که از نظر هوش بین دلفین ها و انسانها است، باور کردن انسان به آن معنی واقعی اش کار دشواری است. موجودی تماما مصنوعی. خوردن اش، خوابیدن اش، خندیدن اش، عشق ورزیدن اش، اشک ریختن اش، خوشحالی اش و همین طور می توان تمامی اموری که شبانه روز با آنها سرو کار داریم را نام ببریم.

گاهی فکر می کنم، نکند انسانهای حقیقی روزگارانی پیش دست به خودکشی دسته جمعی زده باشند.

 و مـــــــــــــــــــــــــــــا ؟؟؟

شنبه 12 آبان1386ساعت 22:49 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

                  

 ۱- انسان موجودی است روایی، یعنی هم ساخته و هم سازنده ی روایت است. و در بستری دیالکتیکی، زمان را در می نوردد. انطباق انسان و روایت نهاد ها را می سازد. و عملکرد نهادها به صورت آئین از تولد تا مرگ افراد را در بر می گیرد.

بر اساس شواهد تاریخی در هر دوره کسانی با شورش بر علیه نهاد ها یعنی نپذیرفتن آئین جمعی زمانه ظهور می کنند. گرچه شاید در زیر چرخ دنده های ساخت ها از بین بروند اما آئین ها هم بدون آسیب نمی مانند.

 

۲- « شخصیت ویرانگر را این احساس زنده نگه نمی دارد که زندگی ارزش زیستن دارد، بلکه این احساس که خودکشی به زحمت اش نمی ارزد.»

جمله ی بالا گفته ی کسی است که در سن ۴۸ سالگی دست به خود کشی می زند. والتر بنیامین نظریه پرداز یهودی که در سال ۱۹۴۰ در حال فرار از حکومت نازی در مرز فرانسه و اسپانیا دستگیرشده خودش را می کشد تا به دست گشتاپو نیفتد.

وی نظریه ای دارد با عنوان شخصیت ویرانگر. شخصیتی که نمی تواند محصور در چارچوبهای عرفی بماند. « شخصیت ویرانگر، دشمن انسان جعبه ای است. انسان جعبه ای به دنبال آرامش و فراغت خویش است و صندوقچه همان عصاره و مظهر اوست. داخل صندوقچه چیزی نیست مگر ردی از مخمل که او بر جهان ثبت کرده است.» گرچه در نظریات وی در مورد شخصیت ویرانگر پارادوکسهایی دیده می شود. اما برای تعریف بی قراری که اعم از ویرانگری است با دیدگاه های وی آغاز می کنیم. البته باید توجه داشت که نظریات بنیامین بر آمده از سه پارادایم عرفان یهودی، متافیزیک زیبایی شناختی و رویکردی مارکسیستی است. بنا براین بسیار طبیعی است که احساس بر خرد پیشی بگیرد و انسان آرمانی شخصی باشد ستیزه جو و ویرانگر. از این مقدمه استفاده کرده و در مطالب بعدی جنبه های دیگر شخصیت بی قرار را توضیح خواهیم داد.

 

۳- از مقاله نویسی احساس خوبی ندارم. و از ژورنالیسم همچنین. امید وارم شبیه مقاله نشود. به خاطر همین کوتاه نویسی را در پیش گرفته ام.

 

۴- با توجه به قرار دادی که با خودم داشتم دو روز تآخیر دارم و همین حس بد برای تنبیهم شاید کافی باشد.

 

 

یکشنبه 6 آبان1386ساعت 17:58 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت