تبليغاتX
زاویه دید

                        به یکایک دوستان خوبم که هر کدام جهانی برایم می ارزند.

 

1:

من هستم،

من هستم این جا و اکنون،

عمیق ترین هوا را تنفس می کنم،

واقعیت مرا ابداع می کند،

من افسانه ی واقعیتم.

                            هورا!

                                     « ژرژ گایلن»

 

 

2:

کودک چشمان مادر خویش را جستجو می کند، نه فقط به این دلیل که مادر خواهد آمد و به او غذا و آرامش خواهد داد، بلکه به دلیل این واقعیت که مادر به او می نگرد و ستایشی حیات بخش نثارش می کند: در واقع کودک وجود خود را تأیید می کند. والدین و کودک چنان که گویی اهمیت این لحظه را درک کرده باشند ـ گرچه این طور نیست ـ می توانند زمانی دراز به چشمان یکدیگر نگاه کنند. چنین عملی در مورد بزرگسالان کاملا استثنایی است، آنها وقتی بیش از ده ثانیه به چشمان یکدیگر نگاه کنند، از دو حال خارج نیست: یا می خواهند با یکدیگر بجنگند یا عشق بازی کنند.

                                                                                  «تزوتان تودوروف»

 

3:

زمان می گذرد،

زمان می گذرد بانوی من.

دریغا، نه زمان که ما می گذریم.

 

                                          « رونسار»

 

 

4:

 ظرف سلمانی را گذاشت سرش و پرید روی اسب. نیزه اش را چسپید و به سانچو پانزا اشاره کرد که دنبال اش راه بیفتد. همین طور که یورتمه می رفت با خودش می خواند:

 

بیت:

« تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت

تو کجایی تا سرت شانه کنم ، چارقت را دوزم و بخیه زنم

جامه ات شویم شپشهایت کشم ، شیر پیشت آورم ای محتشم

ور تو را بیماری آید به پیش ، من تو را غمخوار باشم همچو خویش

دستکت بوسم بمالم پایکت ، وقت خواب آید برویم جایکت

گر ببینم خانه ات را من دوام ، روغن و شیرت بیارم صبح و شام »

 

و اختیار ازکف داد و شیهه زد:

« آه دولسینه ی من کجایی که سروانتس ات را کشتند.»

 

                                                         « دون کیشوت علیه الرحمه»

 

۵- من حالم الان خیلی خوبه.

             

                                 « سید هادی نوری»

چهارشنبه 26 دی1386ساعت 22:59 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

من:

تق، تتق، تق تق. آره با همين ريتم. نمي شود گفت خيلي دقيق. ولي احتمالا صدايي مثل همين را دارد يا چيزي شبيه به اين. همين طور كه راه مي روم و اتاق ام را دور مي زنم صداي موسيقي را بلند تر مي كند. بغضي در درون ام منفجر مي شود و قدم هايم ديگر فرمان نمي برند. و صدايي كه در تك تك سلول هايم خانه مي كند.

 

« پريشان كن سر زلف سياهت، شانه اش با من

سيه زنجير گيسو باز كن بازكن، ديوانه اش با من »

 

دست مي برد به يقه ام با تمام قدرت ازهم، كه هنوز واژه اي پيدا نكرده ام كه از هم چه كار مي كند. چون براي خودش هنوز فقط يك صداست كه به گوش مي رسد. تق، تتق، تق تق، آري با همين ريتم. نمي شود گفت خيلي دقيق. ولي احتمالا صدايي مثل همين را دارد يا چيزي شبيه به اين.


ادامه مطلب
شنبه 22 دی1386ساعت 22:50 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1- مثل گربه ای که موش دم مرگی را به بازی گرفته، با سیگار بلند و سپید اش بازی می کند. می پرسد:

- مهندس تو سیگار نمی کشی؟

- نه، ممنونم.

- جالبه ، اهل ادبیات بودن و اهل دود نبودن. البته می دانی که سیگار کشیدن هم جسارت می خواهد.

و قاه قاه می خندد. سعی می کند خنده اش آن قدر طولانی شود که از خیر جواب دادن بگذرم.

موبایل اش را در می آورد و روشن اش می کند.

«به حرمت اسم اعظم سگ                     هاپ ، هاپ

من سگم، تو سگی ،ما سگیم                 هاپ ، هاپ»

 

۲- از دیدن اش چه قدر خوشحال شده ام. به زور جواب سلام ام را می دهد. حتما از این بابت که واجب است، چون روی خوشی نشان نمی دهد. شور و شوق ام می خشکد. عجله دارد که برود. احوال هم دوره های قدیم را می پرسم. می گوید: « همه بحمدالله خوب اند.» می خواهم فضا را صمیمی کنم. عبایش را که کمی لغزیده روی شانه اش صاف می کنم. تا می خواهم دکمه ی زیر گلویش را باز کنم، دستم را پس می زند. چشم هایش به کفش های اسپورتم دوخته شده و همین طور نگاه اش را می دواند به شلوار کتانم و آهسته آهسته می آید بالا. هنوز هم به چشم هایم نگاه نمی کند. فقط می گوید:

« چو دزدی با چراغ آید          گزیده تر برد کالا»

 و می رود.

 

۳- آلبوم عکس را ورق می زنم. در هر صفحه صد ها خاطره بیدار می شود. سید عیدروس مالزیایی دوست محجوب و صمیمی ام. فارسی را با مکث و خنده و اشاره و انگلیسی حرف می زد. یک خود آموز مالایی آورده بود که زبان شان را یاد بگیرم. آن وقت ها درگیری جدی بود بین ماهاتیر محمد و دست راست اش انور ابراهیم. دوستی قدیمی شان بهم خورده بود. می پرسیدم:

- عیدروس کدام شان راست می گوید؟

- هیچ کدام. این ها فقط پالتیک.

و من هیچ وقت نفهمیدم این پالتیک را.

 

4- واژه ها همین طور می آیند و سرازیر می شوند. قلم که به دست می گیرم شروع می کنند به بالیدن و رشد کردن. رها شان می کنم. حلقه می زنند. دست در دست یک دیگر. آواز می خوانند و می رقصند. میان شان رها می شوم. مثل آنها، کودک می شوم و پا می کوبم.

دلهره می آید. حلقه می پاشد. می پاشم. از پا می افتند. می افتم. تنها آرام کوچک مانده آن وسط. بر می خیزم و برش می دارم. می دوم و دور می شوم. می گذارم اش در سبد و رهایش می کنم میان رود. و ناله ای می پیچد: « ای خدا موسی به تو می سپارم اش.»

 

جمعه 14 دی1386ساعت 23:52 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1- چشم ها، پله پله جهاز شتران را رفت بالا. میخ کوب شد به دستی که بالا برده شده بود.

2- : « کجایند برادران من که راه حق را سپردند، و با حق رخت به خانه آخرت بردند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندان ایشان از برادران شان که با یکدیگر به مرگ پیمان بستند و سرهای آنان را به فاجران هدیه کردند؟»
و منبر را، پله پله آمد پایین در حالی که محاسن اش از اشک تر شده بود.

3- نوشت:« این ریش درازان کوفه اند که کمرم را شکسته اند.»

4- سر که از سجده برداشت، لب هایش جنبید: « به خدای کعبه که رستگار شدم.» زیر بازوان اش را گرفتند. همان طور که آسمان را پله پله می رفت بالا، محاسن اش از خون تر شده بود.

جمعه 7 دی1386ساعت 19:35 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1- در روزگاری که نبرد بین دو جریان فهم دینی و فهم عقلانی، به حاد ترین وضعیت خود رسیده بود، دو شخصیت در غرب جهان اسلام ظهور کرد. یکی ابن عربی بود که بر علیه عقلانیت فهم عرفانی را لباس دینی پوشاند. و دیگری ابن رشد بود که فهم عقلانی را مساوی با فهم وحیانی می دانست. جهان اسلام که از نظر اجتماعی دچار انسداد شده بود و از نظر فکری هم، کسانی چون غزالی با «تهافت الفلاسفه» اش عقل را به عقب رانده بود، آمادگی لازم را داشت برای پذیرش ابن عربی. و با فراگیر شدن این روی کرد هنوز که هنوز است در خلسه ی خر برفتی فرو رفته ایم که امید زیادی به خلاصی نمی رود. و جالب این که حتی کتابی با عنوان « القول المتین فی تشیع الشیخ الاکبر محی الدین قده»  نیز به چاپ رسیده. و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

اما ابن رشد مغرب زمین را دچار تکانه کرد. و شاید به خاطر نوع نگاه اش بود که در مشرق جایگاهی نیافت. نگاهی که امروزه به نوعی ریشه فلسفی جریان مدرن به حساب می رود. وی با طرح استقلال فلسفه از کلام، صحبت از حقوق بشر و ضایع شدن حق زنان، تواضع و نقد پذیری و نگاه بدون تعصب به تاریخ و گذشته، فضای کاملا نوینی را به وجود آورد. و اولین کسی بود که حقایق متکثر را مطرح کرد. و ارزشی هم ارج وحی برای عقلانیت قائل شد. و به این دلیل مردم را به سه دسته تقسیم می کرد:

 


ادامه مطلب
شنبه 1 دی1386ساعت 23:57 توسط « سیدهادی نوری »