1:
تالار لب پر می زند از زنان برهنه ای که خود شان را تکان تکان می دهند. نورهای رنگی با آهنگی تند می چرخند. حالم بد می شود. از هر دری که خارج می شوم باز هم همان تالار است و هما ن هیاهو. از جا می پرم. برادرم دارد تکانم می دهد: « بلند شو درست بخواب، بد خوابیدی، داشتی گریه می کردی» دراز می کشم. حالم بد شده و سرم درد می کند. حالت تهوع دارم. سعی می کنم با فکر کردن به ستاره که فردا می بینم اش خودم را آرام کنم. فکری آشفته ام می کند. من در آن تالار چه می کردم؟
نزدیک صبح است. می زنم بیرون. خیابانها ی خلوت شهر طور دیگری است. چقدر فرق می کند با روزها. به گناه کاران نا نجیبی فکر می کنم که دارند اسکناس های شان را می شمارند و این پیاده رو را گز می کنند. موقع اذان می رسم حرم. گوشه ای از صحن می نشینم. صحن پر است از چادرهای کشیده شده روی صورت و زنان به صف ایستاده.
2:
و یوسف به مصر فرود آورده شد و پوطیفر خواجه سرای فرعون، سردار لشکریان خاص مرد مصری اورا خرید. پس تمام مایملکش بدست یوسف وا گذاشت و بغیر از نانی که میخورد از آنچه داشت خبر نداشت. و یوسف نیک اندام و خوش منظر بود. و بعد از این مقدمات واقع شد این که زن آقایش چشمان خود را بر یوسف انداخت و به او گفت: « با من بخواب» اما او ابا نموده به زن آقایش گفت: « اینک آقایم به آنچه با من در خانه است عارف نیست و تمامی مایملکش بدست من سپرده است در این خانه از من بزرگتری نیست و از من چیزی مضایقه نکرده است جز تو چون که زن او می باشی .پس این قباحت عظیم را چگونه خواهم کرد که به خدا گناه بورزم؟»
تورات: سفر تکوین، فصل سی و نهم، آیات 1 تا 10
3:
چشم های نگران بت به او خیره شده بود. از جا برخواست و پارچه ای بر صورت بت اش انداخت. یوسف را دید که می گرید.
نمی دانم کی و از که شنیدم.
4:
و زلیخا به آستین خویش اشک وی می سترد و می گفت: « ای یوسف تو از خدای خود مترس که من هزار گوسفند بدهم تا تو از بهر وی قربانی کنی. و ده هزار دینار و صد هزار درهم بدهم تا به یتیمان و بیوه زنان دهی.» یوسف گفت: « اگر هرچه به من دهی و از بهر من خرج کنی من معصیت نکنم.» هرچند یوسف سخن می گفت زلیخا بر وی فتنه تر می شد. همی درجست و بازوی او بگرفت و اورا در قبه ی درونی برد و درها بست، گفت: « ای یوسف تو را چه دریغ آید که با من بخندی و حدیث خوش کنی؟» ... زلیخا دست برد، و مقنعه از سر فرو افکند و سرو گردن برهنه کرد و در یوسف زارید: « که ای سنگین دل چرا یاقوت لبت به سخن نگشایی؟ »
تفسیر کشف الاسرار، سوره ی یوسف
5:
زلیخـا دیـده و دل مست جـانـــان ، نهاده دست خود در دست جانان
به شیرین نکـته هـای دلپـذیــرش ، خــرامـــان بــرد تا پای سریـــرش
ببــالای ســریــر افکنـــد خــــود را ، بـه آب دیـــده گفت آن سرو قد را
که ای گل رخ به روی من نظر کن ، به چشم لطف سوی من نظـر کن
مـرا تاکـی در این محنت پسنـدی ، که چشــم رحمت از رویم ببنــدی
بدینسان درد دل بسیار می کـرد ، بیوسف شوق خود اظهار می کرد
اورنگ پنجم ، عبدالرحمن جامی
6:
انگشت هایش را تک تک میان انگشتانم جای می دهد. محکم می فشاردشان. دست دیگرش با انگشتهای قفل شده ام بازی میکند. باز می کند و می بندد تا به صورتم نگاه نکند. می گوید: « این روزها می دانی موقع نماز چه می کنم؟» چیزی نمی گویم فقط انگشتانم را بیشتر فشار می دهم. می گوید: « این همه زور و از کجا آوردی؟» فقط می خندم. می گوید: « موقع نماز چادرم را می اندازم روی صورتم و چشمهایم را می بندم. هر نمازی که می خوانم از خجالت آب می شوم» می گویم:« چه جالب، پس همه ی زنهایی که موقع نماز چادر شان را می اندازند روی صورتشان عاشق اند؟» دندان های سفید اش ردیف می شوند.« نه خیرم کی گفته من عاشق ام؟» دستم را می اندازم دور گردن اش، دهانم را می برم نزدیک گوشش: « می دانستی که تو نجیب ترین گناه کار این شهری؟»
کسی به نام یک آشنای قدیمی کامنت گذاشته بود. این عنوان برایم بار عاطفی خاصی دارد. چشمانم را بستم و شروع کردم گذشته را قدم زدن. سالهایی را تند و سریع، روزهایی را نرم و آهسته. خیابان ریچموند شمالی چون کور بود، متوقف شدم. هم کلاس بودیم و می رفتیم « مدرسه ی برادران مسیحی ». کتاب خانه ی پدرش که کشیش بود کتابهای جالبی داشت. امیر ارسلان نامدار،ملک جمشید، امیرحمزه صاحب قران و فرهاد و شیرین.
شب ها می نشستیم روی پله های خانه ی ما و حرف می زدیم. خواهرش می آمد و صدا می کرد: «فردریک، مامان میگه بیا تو سرما می خوری.» من از کنار نرده ها نگاهش می کردم. پیراهنش با جنبش بدنش تاب می خورد و بافه ی نرم موهایش به هر سو لنگر می داد. شدم فرهاد و شب و روزم شده بود شیرین. مدرسه حوصله ام را سر می برد. شبها در اتاقم و روزها در کلاس، تصویر او بین من و صفحه ای که زور می زدم بخوانم حایل می شد. جسمم شده بود چنگی که حرفها و حرکات او مثل انگشتانی با تارهای آن بازی می کرد.
عاقبت با من حرف زد. اولین کلماتی که گفت چنان گیجم کرد که نمی دانستم چه جوابش بدهم. از من پرسید آیا به عربی می روم. یادم نیست گفتم آری یا نه. گفت: « بازاری دیدنی است». خودش خیلی دلش می خواست برود.
پدرم پرسید: کجا می خواهم بروم. گفتم: « عربی». خندید: « بدرود عرب با اسبش را خوانده ای؟» بند کفشهایم را که می بستم گفتم: « سالها پیش » و برای اینکه خوشحالش کنم شروع کردم به خواندن: « یا قوم قدحوقلت او دنو تو ، بعد حقال الرجال موتو » نمی فهمید چه می گویم. ولی خوشحال می شد.
قلبم داشت از حلقم می زد بیرون. آب دهانم را قورت دادم، دستی به یقه ی کتم کشیدم. با همان لبخند همیشگی در را باز کرد. « فردریک هست می خوایم بریم . . . » نوری که روی قوس سفید گردنش می افتاد و آنجا موی سرش را روشن می کرد و بعد به دست روی نرده اش می تابید. روی یک طرف پیراهن اش می افتاد . . .
« می خواستین برین عربی؟»
دلم افتاد پایین: « آ آ آره ،ب ب برای تو هم چیزی می خرم.»
ریز خندید: « فردریک با مامان و بابا رفتن خانه ی عمو » و گفت: « فکر کنم دیگه دیر شده برای رفتن. منم تنهام نمیای چای بخوریم ؟»
( بقیه اش دیگه خصوصیه )
ادامه دارد . . .







