تبليغاتX
زاویه دید

 

به خواب رفته اند. شایدم خودشان را به خواب زده اند. از صبح چند بار است که آمده ام سراغ شان، اما انگار نه انگار. انگشتانم هرچی می دوند روی صفحه کلید هیچ کدام شان بر نمی خیزند. دلم نمی آید تا خودشان بلند نشده اند، بیدار شان کنم. شما هم لطفا کمی آهسته تر قدم بردارید. شاید از خستگی زیاد باشد.

 همیشه می ترسم اگر واژه ها برای همیشه بخوابند، یا گم شوند، با چه بهانه ای زندگی کنم؟ شاید خود این دغدغه اشتباه باشد. اگر واژه ها نباشند، دیگر نیازی به بهانه نیست.

 

 

جمعه 24 اسفند1386ساعت 22:53 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1:

سلام.

خوشحالم که علاقه مند نقدید، آنهم در این روزگاری که کار همه ی ما شده هندوانه قرض دادن.

نمی دانم یادت هست یا نه، زمانی نه چندان دور که اکثر خانه ها تلویزیون های سیاه و سفید داشتند؟

برای اینکه کمی احساس خوب رنگی بودن درک شود، طلق های رنگی به بازار آمده بود که می چسپاندند به صفحه تلویزیون و دل شان خوش بود که رنگی می بینند. بهتر است بگویم نوعی دروغ گفتن و احساس خوب رنگی داشتن.

امروزه هم نوعی از همین خود فریبی در کارهای شبه هنری به وجود آمده. ضعف های مان را با طلقی از کد های متعدد پنهان می کنیم. و با بارشی از اطلاعات یا جملات شاعرانه و یا گسیختگی زبانی یا واژگان رکیک سعی در مرعوب کردن مخاطب داریم. غافل از اینکه در این فریب اولین بازنده خود ماییم.

دو فیلم را به عنوان نمونه معرفی می کنم. یکی شهر گناه که کاری است کاملا تکنیکی از همان جنس طلق رنگی و یکی فیلم بابل بدون تکنیک های مرسوم و مرعوب کننده، با غرابت دیدی فوق العاده. جان برادر، تفاوت یک اثر هنری در غرابت دیدی است که هنرمند آنگونه می بیند نه در بازیهای فرمی که فرم تنها برآمده از همان غرابت دید است. همه ی این بازیهای مد شده با گذر زمان حذف می شود، فقط آثاری که به عمق نگاهی راه برده می ماند. هنر آن است که با سادگی تمام عمیق ترین نگاه را منتقل کند و هیچ جمله غیر متعارفی که فاصله اندازد میان روایت و مخاطب نداشته باشد.

( کامنتی که برای یکی از دوستانم در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت: 17:47گذاشته بودم.)

 

2:

باری، من از« صراحت» عریان بسیاری از نویسندگان متوسط آمریکا در بیان اعمال محرمانه ی تنمان، اندکی یکه خوردم. من پیوریتن معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی- کانادایی جریان دارد که اگر شوخی زشتی با زیرکی بیان شود یا حتی دیدن فیلم « عریانی » هم ممکن است به مذاقم خوش بیاید. من پیش خود فرض کرده بودم، هرکس که آن قدر هوش و حواس دارد که بتواند کتابی بنویسد، خود به خود می داند، برخی واژه های تند و رک بوی زننده ی از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند، چون این گونه واژه ها می تواند هرشعری را که شاید درباره ی تن و بدن باشد، به فضاحت بکشاند، (ویل دورانت)

 

3:

به نظر من فروید یا دیوانه بود یا شارلاتان.

(بورخس) 

 

4:

من با فروید مشکل دارم ؟ خوب نمی تواند سئوال درستی باشد. حرف این مسائل نیست. راست اش من بیشتر با کسانی مشکل دارم که به صورتی بسیار سطحی با نظرات فروید زندگی می کنند. و فروید شده توجیه گر رفتارهای شان. من هنوز یک اخلاق گرایم. وحالم بد می شود از مردانی که آلت شان را گرفته اند دست شان، وچون پسربچه ای که تکه گچی را از کلاس دزدیده و از مدرسه تا خانه تمام در و دیوار را خط خطی می کند. یا زنانی که چون تابلوی اعلاناتی در وسط چهار راه ایستاده اند، تا هرکسی برای اثبات مردانگی اش خودش را به آن بچسپاند.

 

 5:

مطمئنا تنها شاعر درمیان روانکاوان خود فروید بود؛ البته او هم بدون شک کمی مشکل شنوایی داشت، اما هیچ آدم عاقلی نمی تواند انکار کند که شاعری حماسی نیزبود. (سالینجر )

 

شنبه 18 اسفند1386ساعت 23:13 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

گاهی وسوسه می شوم با انتخاب یک گزینه وبلاگم را حذف کنم. همان کاری که مرا از دل بستگی به خیلی از نوشته هایم رهاند. و هر از چند گاهی در مورد آدمها هم همین اتفاق می افتد. یعنی پیش قدم می شوند و بعد برای همیشه  می روند. همچین مواقعی دلم می خواهد چند هفته ای گم شوم، موهایم را از ته بزنم. ساعتی یک فنجان قهوه ی تلخ بخورم. سیگار ؟ نه هیچ وقتی برایم جاذبه نداشته.

 دوباره که بر می گردند، هرکاری می کنم حافظه ام کار نمی کند. می گوید: من فلانی ام، همانی که با هم بازی گوشی میکردیم. ولی من اصلا نمی دانم کی بوده که بازی گوشی نکرده ام.

 امروز همین طوری دلم هوای قهوه ی تلخ کرده. نه، هیچ مسأله ای نشده. یا حد اقل من نمی دانم. ولی دلم لک زده برای یک فنجان قهوه، آن هم در یک روز سرد زمستانی و پر برف که پشت پنجره بایستم و بنوشم. نه، نوشیدنٍ نوشیدن که نه. باید جرعه جرعه بمکم، تا در تمام دهانم بپیچد و بعد نشط کند به درون تک تک سلولهای خسته ام. و دانه دانه ی برف را، چه کار شان باید بکنم ؟ واقعا می شود کاری کرد به غیر از بالا کشیدن قهوه و چشم دوختن به بارش یک ریز دانه های سفید برف و گوش دادن به سکوتی. .  .

                        این پست، مخاطبی غیر از خودم ندارد.

 

جمعه 10 اسفند1386ساعت 16:35 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

۱:

سالهاست آن خیابان، برایم تلفن عمومی است و زنی که چشمهایش را بسته و لبهایش به آهستگی تکان می خورد. هر روز که در آن ساعت به خانه می رفتم، خیابان تفتیده و خالی بود. آن تلفن بود و مشتری دائمی اش. در آن ساعت گرم تابستانی کیوسک تلفن بود و زنی درشت هیکل با چادری عربی. سرش را تکیه داده بود به تلفن و دست چپ اش را حلقه کرده بود و چون معشوقی در بغلش گرفته بود. همیشه غبطه می خوردم به کسی که آن طرف خط بود.

 

۲:

 ( به زبان استعاری ) مانند آن است که نویسنده ای دچار لغزش قلم شود، و این خطا و لغزش از ماهیت خود آگاه شود. اما شاید هم این نه خطا، که به معنایی بس والاتر، جزئی اساسی از کل متن است. بنا براین مانند آن است که این خطای نوشتاری، از روی نفرت و انزجار از نویسنده، علیه او بشورد، او را از تصحیح خود باز دارد و بگوید: « نه، پاک نخواهم شد، در محکمه خواهم ایستاد و شهادت خواهم داد که تو نویسنده ای بس فرو دستی.»  

                                                 (کی یرکگور)

 

۳:

  

  بشنوید  (Mp3)

   

  

۴:

تیر های سقف را بالا بگذارید، نجاران،

که دامادی می آید هم چون آرس.

بالا بلند تر از هر بلندبالایی.

                                       (ایروینگ سافو)

 

۵:

دلم ریخته بود پایین. فاصله ی تخت و تلفن را  نمی دانم چطوری رفته بودم.

ـ بله

ـ سلام، خوبی؟

ـ ممنونم.

ـ چرا صدات عوض شده؟

ـ صدام عوض شده؟ خوب خواب بودم.

ـ نه تو خودت نیستی، صدات خیلی عوض شده.

ـ نصفه شبی زنگ زدی اینو بگی ؟ شما ؟

با شنیدن صدای بوق اشغال، گوشی را گذاشتم و دوباره خودم را رساندم به تخت. نمی دانم این ماجرا 3 یا 4 بار تکرار شده بود. پریز را کشیده بودم و خوابیده بودم.

صبح که بلند شدم خاطره ای گنگ و آشفته در ذهنم مانده بود. 

 

۶:

ناقلان اخبار و طوطیان شیرین شکن شیرین گفتار آورده اند که: جوانکی سخت دل و ایمان باخته بود. مثل همیشه رفت سراغ پیرزالی. همانطور که همه ی شما ها می دانید و بلدید و با خبراید ( روی این قسمت تأکید خاصی دارم) از طریق پیرزال خبر رساند: « که نزدیک است هلاک شوم، اگر بدادم نرسی، که روز جزا خون من است و پل صراط» پیرزن خبر خوش را به جوانک رساند و انعامی خوب دریافت کرد. شبانگاهان دختر آمد برسر قرار و دید که عاشق دیوانه خواب هفت کشور و ... می بیند. چند گردویی در جیب اش گذاشت و رفت.

 

۷:

خط خیلی خراب بود و اصلا نتوانستم حرف بزنم. خیلی وحشتناک است  وقتی می گویی دوستت دارم و آن طرف خط طرف فریاد می کشد که: « چی؟ »             

                                                              (سالینجر )

 

۸:

« مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد.»

« شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد.»

« گوشی مشترک مورد نظر خاموش می باشد.»

گفته بود : « اگر خدا و اباالفضل اینا شون بگذاره بهت زنگ می زنم.»

 

۹:

امروز که از آن خیابان می گذشتم، گوشی آویزان بود و شیشه های کیوسک هم شکسته بود.

 

جمعه 3 اسفند1386ساعت 22:36 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: