*
الف. دوست خوبم میثم امانی، مطلبی نوشته با عنوان ( دوستی، سیاست، وطن ) و نقل قولی از
« فورستر» (E.M Forster): « که اگر در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور باشد میان خیانت به وطنش و خیانت به دوستش یکی را انتخاب کند، امیدوار است آنقدر شجاعت داشته باشد که به وطنش خیانت کند.»
ب. دوست کاریکاتوریستم احسان گنجی مرا به بازی دعوت کرده تا هفت آرزوی محالم را بنویسم.
ج. هردو نفر به دنبال کاوش اند در خواسته های ما. این که از این زندگی چه می طلبیم. هرچند روش ها کاملا متفاوت است.
امید وارم فرصتی پیش آید تا با توجه به هردو مطلب چیزی بنویسم. فعلا حال و حوصله اش نیست.
اما واقعا مهمترین خواسته ام از زندگی چه می تواند باشد؟ در همین حالی که دارم می نویسم اگر بگویم هیچ، امیدوارم به حساب ادا و اطوار گذاشته نشود. زنده ام چون دلیلی برای مردن ندارم. در ضمن مرگ چیزی نیست که از دست برود و امری قطعی و گریز ناپذیری است. از کجا معلوم که مرگ بد تر از زندگی نباشد؟
*
برای مطالعه ی جدی و فهم قرن بیستم باید کل منظومه ی فکری غرب را به صورت یک پارچه دید. نمی توان تنها به یک رویکرد مغرب زمین توجه کرد، بدون تأثیر پذیری ها و تأثیر گذاری از دیگر دانش ها. یکی از دانش هایی که تأثیر بسزایی داشته، زبان شناسی است. زبان شناسی نوین هم به نوعی مدیون فردینان دو سوسور است. و بهترین کتابی که می توان با آن شروع کرد ( فردینان دو سوسور اثر جاناتان کالر، ترجمه ی کورش صفوی، انتشارات هرمس) است. مقاله ی پیوست این پست که نگاهی کلی دارد به فردینان دو سوسور، می تواند آغاز خوبی باشد. منبع اش یادم نیست. بین مقالات ذخیره شده در کامپیوترم بود که می گذارم اش این جا.
مطلب را به صورت فایل pdf می توانید دریافت کنید و هم چنین در ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب
دی:
وارونه شده روی آب افتاده اند. می دانستم که می میرند.
وقتی دیدم تکان نمی خورند، اولین تصویری که به ذهنم هجوم آورد، دندانهای تیز گربه ها بود.
ده سال است که بدون فکر کردن به تعطیلی درس داده ام. کم پیش آمده که کلاس هایم تعطیل شده باشد. حتی سفرهایم را طوری برنامه ریزی می کردم که کلاس ها تعطیل نشوند. عید که هیچ سالی تعطیل نبودیم. اما امسال حس دیگری دارم. یعنی دلم برای کلاس ها تنگ نشده. و عشق و شوری که داشتم فروکش کرده. و حالا از تنهایی قدم زدن، خواندن، نوشتن و پاره کردن بیشتر از هرچیزی لذت می برم.
اسفند:
مردن ماهی قرمزها، طبیعی ترین چیزی است که هر ساله تکرارمی شود. من هم آن قدرها سانتی مانتال نیستم که احساسم خش بردارد. هم آمدن اش طبیعی است و هم رفتن اش.
راستی شما ها باماهی قرمزهای مرده تان چی کار می کنید؟
فروردین:
هردوی شان را گذاشتم داخل چاله ای توی باغچه، و روی شان خاک ریختم. بعد یک نفس عمیق کشیدم. حالا فقط تنُگ خالی اش مانده. خالی ی خالی.






