تبليغاتX
زاویه دید

بیل گیتس هر از گاهی در دانشگاه ها و دبیرستان های آمریکا با دانشجویان و دانش آموزان ملاقات کرده و برای آن ها سخنرانی می کند.

گیتس اخیراَ در یکی از سخنرانی هایش در یکی از دبیرستانهای آمریکا خطاب به دانش آموزان جمله ای گفته که سرو صدای زیادی به پا کرده.  
ــ در دبیرستان های آمریکا خیلی چیزها را به دانش آموزان یاد نمی دهند.

 او در دامه ی سخنرانی اش هفت اصل مهمی که دانش آموزان در دبیرستان یاد نمی گیرند را نام می برد. من به همه ی اين هفت اصل كاری ندارم ولی این اصل اولی حسابی هوش از سرم پرانده.

اصل اول
: در زندگی هیج چیز عادلانه نیست و بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.


پ ن:
قابل توجه دوستان، هرپيغام بي‌ادبانه كه به اسم من ارسال مي‌شود، متعلق به نشاط است و خواهشي كه دارم اين است كه هر نوع بي ادبي اين موجود بيمار را فقط حذف كنيد، تا نت را بيش از اين آلوده نكند.

سه شنبه 7 آبان1387ساعت 13:57 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

اين‌جا راحتم. يا بهتر است بگويم راحت‌ترم. با اين زاويه‌ي ديد مآنوس‌ترم. شايد بهتر باشد بگويم بيشترخودم هستم.

دوستانم حداقل دو دسته‌اند. كساني كه دوست دارند حس‌هاي زنجيرشده‌ام را بخوانند. خنده‌اي نقش مي‌بندد. دوستان روان‌شناسم ازدل اين زنجيركردن چه قصه‌ها كه نمي‌كشند بيرون. گاهي خوشم مي‌آيد سربه‌سرشان بگذارم. اما ديگر نه حوصله‌اي هست و نه فرصت‌ي. دوستي كه دو برابر من سن دارد. روزي موقع پياده روي بهم گفت:

ـ اگرچيزي بهت بگويم قول مي‌دهي بين خودمان بماند؟

ومن هم قول دادم. ازآن قول‌هايي كه خيلي وقت‌ها مي‌دهيم ـ منظورم كس خاصي نيست ـ صدايش را آهسته تركرد:

ـ يادت باشد كه عمر به سرعت مي‌گذرد.

 كجا بوديم؟ آها داشتم مي گفتم كه دوستانم درعالم نِت دو دسته‌اند. كساني كه به دنبال اظلاعات ادبي بيشتري هستند و دوستاني كه به دنبال نكته‌هايي هستند كه دريك واقعه‌اي آرام لابلاي همين نوشته‌هاي سيال نقش مي‌بندد. وقتي نوشته‌ي بي‌هدفم تمام مي شود. نزديك است، ارشميدوس واربدوم كه: «يافتم ، يافتم» البته كه من از اين يادداشت نويسي حس بهتري دارم.

 به همين دليل برگشته‌ام اين‌جا. كه دلم براي خودم تنگ شده بود وتنگ شده است وتنگ مي‌شود.

شنبه 4 آبان1387ساعت 18:8 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

 

مباحث نظری هنر و ادبیات: 

                                   www.hadinouri.blogspot.com                                          

یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:28 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1:
شازده کوچولو پرسید: « اهلی کردن یعنی چی؟ »

روباه گفت: « چیزی که امروزه فراموش شده، یعنی ایجاد دل بستگی.»
« ایجاد دل بستگی؟ »
روباه گفت: « آره دیگه. تو الان برای من یک پسرکی، مثل هزاران پسرک دیگر. نه من نیازی به تو دارم، نه تو نیازی به من. من هم برای تو یک روباهم، مثل هزاران روباه دیگر. اما اگر مرا اهلی کردی هر دوتامان به هم نیاز پیدا می‌کنیم. تو برای من توی همه‌ی عالم یگانه‌ می‌شوی و من هم برای تو.»
شازده کوچولو گفت: « کم‌کم دارم می فهمم. گلی هست که فکر کنم، مرا اهلی کرده باشد.»


2:
و شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
موقع جدایی که رسید، روباه گفت: « نمی‌توانم جلو گریه ام را بگیرم.»
شازده کوچولو گفت:
« خوب، خودت مقصری. من که بدت را نمی‌خواستم، تو می خواستی اهلی شوی.»
روباه گفت:« آره تو راست می گویی.»
شازده کوچولو گفت:« اشک هایت دارند میریزند که! »
روباه گفت: « اوهوم، درست می گویی.»
«پس این ماجرا به حال تو فایده ای نداشته.»
روباه گفت:« چرا، به خاطرِ رنگ گندم.»
و گفت: « برو یک بار دیگر هم گل‌ها را ببین، تا بفهمی که گلِ خودت توی عالم یگانه است. برگشتی با هم خداحافظی می‌کنیم و به عنوان هدیه رازی را هم بر‌ایت فاش می کنم.»
شازده کوچولو به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: « شما ها مثل گل من نیستید. اصلا هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده و نه شما کسی را. درست همان طوری هستید که روباه من بود. روباهی مثل هزاران روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه‌ی عالم تک است.»
و گفت: «خیلی زیبایید اما ... برای‌تان نمی‌شود مُرد. برای من، او از همه‌ی شما عزیز تر است، چون فقط اوست که آبش داده‌ام ... که پای گِلِه‌گزاری‌ها، خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغز کردن و هیچی نگفتن‌هایش نشسته‌ام، چون او گلِ خودِ خودِ من است.»
و برگشت پیش روباه.
گفت: «خدا نگهدار! »
روباه گفت: «خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است. جز با دل، چیزی را چنان که باید نمی‌شود فهمید. حقایق با چشمِ سَر دیده نمی شوند.»
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: « حقایق را چشمِ سَر نمی‌تواند ببیند.»

« ارزش گل تو به اندازه ی عمری است که به پایش گذاشته ای.»
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: «به اندازه ی عمری است که به پایش گذاشته ام.»
روباه گفت: « انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموش کنی. تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولیت داری. تو مسئول گُلَت هستی...»
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: « من مسئول گُلمَ هستم.»

3:
شبانه متوجه رفتن اش نشدم. بی سر و صدا رفته بود. وقتی خودم را بهش رساندم با قیافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پیش می‌رفت. همین قدر گفت:« اِ! تو هم این‌جایی؟ » و دستم را گرفت.
با بی ‌قراری گفت:
« اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. اگرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک مرده را پیدا می‌کنم.»
ساکت ماندم.
« می فهمی که، راه خیلی دور است. نمی‌توانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.»
و ساکت ماندم.
« مثل پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، دارد؟»
و باز هم ساکت ماندم.

4:
همیشه ی خدا شروع و پایان سخت است. شروعی که بیگانه ای و پایانی که اهلی شده ای.
 این آخرین پست زاویه دید است. هرچه فکر کردم دیدم تنها اگزو پری است که می تواند حالتم را بهتر از خودم بگوید. به نظر من این سه بخش، شاه بیت های غزل اگزو پری است که سعی کردم از متن انگلیسی اش آنطوری که می فهمم و حس می کنم و دوست دارم پیاده کنم.

به هر حال زاویه دید به پایان خود رسیده، همان طور که خیلی چیزهای دیگر هم پایانی دارند.
بر می گردم، شاید به زودی اما ...
 از تمام مهربانی هایتان بی نهایت سپاسگذارم.
فعلا خدا نگهدار.

سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 14:49 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1:

پله ها را که می رفتیم پایین، صدای همهمه بیشتر می شد. مرتضی با صاحب قهوه خانه خوش و بش کرد و سفارش چایی داد. رفتیم نشستیم روی تختی که خالی بود، ته سالن. هنوز چایی نیاورده بودند که عده ای آمدند و شروع کردند به احوال پرسی. یکی یکی معرفی می کرد: « حامد خان همان فوکوی خودمان است. امیر هم که پوزه ی پیکاسو رو زده. اقا امیر . . . » منم از روی اجبار لبخند می زدم و همین طوری حال و احوال می کردم. به هواکش کوچک قهوه خانه که نگاه کردم تازه فهمیدم چه دودی راه افتاده. بحث ها جدی شد و شروع کردند به حل و فصل مشکلات جهان، هنر، فلسفه و ....

جوانک قلیان به دستی که زانوی راستش آسیب دیده بود شلیده آمد، نشست کنارم. موهای مشکی اش ریخته بود روی شانه هایش. مجبور شدم کمی جمع و جور تر بنشینم. قلیانش را که گذاشت روی تخت، گفت: « آقا این حرفا چیه می زنین؟ من می گم مشکل از خود ما روشنفکراست. همه ی بدبختی اینه که ما روشنفکرا هنوز نمی دونیم چی کاره ایم . . . » صدایش کمی اوج گرفت: « آقا ما باید بدونیم چی کار می کنیم. باید تصمیم بگیریم می خوایم مطهری تربیت کنیم یا شریعتی ...» با دور تند افتاده بود روی غلطک. به قول دوستم دیگر داشت کنتور می انداخت. فقط واژه ی روشنفکرش را می فهمیدم که در هر جمله اش تکرار می شد.

 منم هی به مرتضی نگاه می کردم و ساعتم را نشانش می دادم.

گفت:« بریم ؟ نمی خوای با بچه ها بیشتر آشنا بشی؟» گفتم: « دفعه ی دیگه. امروز کمی دیرم شده.» مرتضی که کفشهایش را می پوشید با لبخند به شانه ی دوست سخنران مان زد. و رو کرد به جمع: « روزی چند تا گرگ را به زنجیر بسته بودند و می بردند. شغالی هم دوید و دُم آخرین گرگ را گرفته و هی داد می زد: ما گرگا رو کجا می برین؟ » قهوه خانه از صدای خنده منفجر می شد.

 

2:

مثل همیشه راه بین خانه و کلاس را پیاده می رفتم. خیابان دانشگاه شده آب رکناباد من. داشتم مباحث کلاس را در ذهنم دسته بندی می کردم.

« آقا، ببخشید!»

ایستادم و برگشتم ببینم کی هست. پای راستش را روی زمین می کشید و به طرفم می آمد. با خودم گفتم: « خدایا اصلا حال و حوصله بحث و گفتگو ندارم» موهایش را دم اسبی بسته بود.

« سلام آقا. ببخشید من گدا نیستم. بچه ی شهرستانم. نامردی جیبمو زده . همه ی دار و ندارمو برده. اگه ممکنه مبلغی که بتونم برسم شهرمون بهم بدین. همین که رسیدم می ریزم به حساب تون.»

منم بعضی وقتا بد جنسی ام گل می کند. باور کنید دست خودم نیست. حتی بعدش پشیمان می شوم ولی چه فایده. نوشداروی بعد مرگ سهراب. همان قضیه ی نیش عقرب و طبیعت و از این حرفا!

گفتم: « به سلامتی رسیدید شهرتون، می خواید شریعتی بسازید یا مطهری؟» 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 19:58 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

۱:

لُ لُ لُک ک ک ک نَ نَ نَت گِ گِ گِ رِِ رِ رِ فته ام.

زبان ام از کار افتاده. نه، بهتر است بگویم: ذهنم از کار افتاده و شایدم بهتر باشد بگویم: ذهنم گرفته. مثل آسمان که می گیرد. ابرهای سیاه از هر طرف جمع می شود، تیره می شود، شیهه می کشد و پا می کوبد و . . .

گیج می شوم. حالم بد می شود و دچار تهوع می شوم. پتکی هی در سرم می کوبد و صدا می دهد: « خدا ؟ مرده. خدا ؟ مرده. خدا ؟ مرده . . . » و با هر ضربه ای، گرمایی روی لب بالای ام سُر می خورد. و طعم خون در دهانم می پیچد.

 

۲:

چراغ های حسینیه که خاموش می شود، زانوهایش را  می گیرد بغل اش. گوله می شود. صدایی ازش شنیده نمی شود. مثل کوهی است که می لرزد. بعدِ مجلس توی کوچه که می رود، هنوز هم شانه هایش می لرزد. فاطمه خانم می گوید: وقتی می رسد خانه، مستقیم می رود داخل اتاق اش و تا صبح، دست می زند به کمرش و دور اتاق می چرخد و ضجه می زند.

 

۳:

آن چشمان درشت و لب های خندان برای من خود حمزه بود، حتی بعد از دیدن فیلم محمد رسول الله.

هر وقت می آمد خانه ی ما، با خودش جیب های پر گردو می آورد و یک عالمه قصه. قصه های شیرین امیرحمزه ی صاحب قِران و . . .

عکسی هم از دوران کودکی ام دارم که با دست کوچکم انگشت شصت آسید حسن را گرفته ام و دارم تمرین راه رفتن می کنم. بابا می گفت: « آسید حسن بود که کمکت می کرد تا راه رفتن یاد بگیری.» وقتی با آن دست بزرگ اش بازویم را می گرفت به راحتی بلندم می کرد و می گذاشت روی شانه اش. فکر می کردم، اگر بلند شوم دستم می رسد به خورشید.

 

۴:

« کنم تا دلبرانه شانه مویت

کشیدم ناز بازوی شکسته

به رویت ریختی گیسوی خاکی

نبینم تا من ابروی شکسته

امروزه رسمه، همه دوست دختر داشته باشند. منم یک دوست دختر کوچولو دارم. اسمش هم رقیه است . . . »

 آ سید حسن از جا بلند شده بود و چنان خوابانده بود بغل گوش مداح که جای چهار انگشت اش روی صورت مداح مانده بود. وبعد از آن آسید حسن در هیچ مجلسی دیده نشد. فکر می کردی روز به روز مثل تکه یخی آب می شود.

 

۵:

گردنه را رها کردم. دویدم و شروع کردم به جمع کردن لنگه کفش های کهنه، زره های زنگ زده و شمشیرهای کج و کوله. ههمه ای بلند شد: « محمد کشته شده.» راست شدم ببینم چه خبر شده، پیکر خون آلود حمزه افتاده بود و هند کنارش زانو زده بود و از دو طرف دهانش خون می آمد.

 

۶:

آسید حسن، الان باید می بودی و کمکم می کردی. امروزی که بیشتر از همیشه بهت محتاجم. باید می بودی و چنان می خواباندی بغل گوشم که جای چهار انگشت ات می ماند روی صورتم. و تمام دردی که در سرم انبار شده از لوله های دماغم می زد بیرون. بیدار می شدم و می گفتی : « اُحُد تمام شده و محمد هم زنده است.»

 

شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 2:16 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

*

الف. دوست خوبم میثم امانی، مطلبی نوشته با عنوان ( دوستی، سیاست، وطن ) و نقل قولی از

« فورستر» (E.M Forster): « که اگر در موقعیتی قرار بگیرد که مجبور باشد میان خیانت به وطنش و خیانت به دوستش یکی را انتخاب کند، امیدوار است آنقدر شجاعت داشته باشد که به وطنش خیانت کند.»

 

ب. دوست کاریکاتوریستم  احسان گنجی مرا به بازی دعوت کرده تا هفت آرزوی محالم را بنویسم.

 

ج. هردو نفر به دنبال کاوش اند در خواسته های ما. این که از این زندگی چه می طلبیم. هرچند روش ها کاملا متفاوت است.

 امید وارم فرصتی پیش آید تا با توجه به هردو مطلب چیزی بنویسم. فعلا حال و حوصله اش نیست.

اما واقعا مهمترین خواسته ام از زندگی چه می تواند باشد؟ در همین حالی که دارم می نویسم اگر بگویم هیچ، امیدوارم به حساب ادا و اطوار گذاشته نشود. زنده ام چون دلیلی برای مردن ندارم. در ضمن مرگ چیزی نیست که از دست برود و امری قطعی و گریز ناپذیری است. از کجا معلوم که مرگ بد تر از زندگی نباشد؟

 

*

 برای مطالعه ی جدی و فهم قرن بیستم باید کل منظومه ی فکری غرب را به صورت یک پارچه دید. نمی توان تنها به یک رویکرد مغرب زمین توجه کرد، بدون تأثیر پذیری ها و تأثیر گذاری از دیگر دانش ها. یکی از دانش هایی که تأثیر بسزایی داشته، زبان شناسی است. زبان شناسی نوین هم به نوعی مدیون فردینان دو سوسور است. و بهترین کتابی  که می توان با آن شروع کرد ( فردینان دو سوسور اثر جاناتان کالر، ترجمه ی کورش صفوی، انتشارات هرمس) است. مقاله ی پیوست این پست که نگاهی کلی دارد به فردینان دو سوسور، می تواند آغاز خوبی باشد. منبع اش یادم نیست. بین مقالات ذخیره شده در کامپیوترم بود که می گذارم اش این جا.

مطلب را به صورت فایل pdf  می توانید دریافت کنید و هم چنین در ادامه ی مطلب.


ادامه مطلب
جمعه 23 فروردین1387ساعت 19:32 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

 

به خواب رفته اند. شایدم خودشان را به خواب زده اند. از صبح چند بار است که آمده ام سراغ شان، اما انگار نه انگار. انگشتانم هرچی می دوند روی صفحه کلید هیچ کدام شان بر نمی خیزند. دلم نمی آید تا خودشان بلند نشده اند، بیدار شان کنم. شما هم لطفا کمی آهسته تر قدم بردارید. شاید از خستگی زیاد باشد.

 همیشه می ترسم اگر واژه ها برای همیشه بخوابند، یا گم شوند، با چه بهانه ای زندگی کنم؟ شاید خود این دغدغه اشتباه باشد. اگر واژه ها نباشند، دیگر نیازی به بهانه نیست.

 

 

جمعه 24 اسفند1386ساعت 22:53 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1:

سلام.

خوشحالم که علاقه مند نقدید، آنهم در این روزگاری که کار همه ی ما شده هندوانه قرض دادن.

نمی دانم یادت هست یا نه، زمانی نه چندان دور که اکثر خانه ها تلویزیون های سیاه و سفید داشتند؟

برای اینکه کمی احساس خوب رنگی بودن درک شود، طلق های رنگی به بازار آمده بود که می چسپاندند به صفحه تلویزیون و دل شان خوش بود که رنگی می بینند. بهتر است بگویم نوعی دروغ گفتن و احساس خوب رنگی داشتن.

امروزه هم نوعی از همین خود فریبی در کارهای شبه هنری به وجود آمده. ضعف های مان را با طلقی از کد های متعدد پنهان می کنیم. و با بارشی از اطلاعات یا جملات شاعرانه و یا گسیختگی زبانی یا واژگان رکیک سعی در مرعوب کردن مخاطب داریم. غافل از اینکه در این فریب اولین بازنده خود ماییم.

دو فیلم را به عنوان نمونه معرفی می کنم. یکی شهر گناه که کاری است کاملا تکنیکی از همان جنس طلق رنگی و یکی فیلم بابل بدون تکنیک های مرسوم و مرعوب کننده، با غرابت دیدی فوق العاده. جان برادر، تفاوت یک اثر هنری در غرابت دیدی است که هنرمند آنگونه می بیند نه در بازیهای فرمی که فرم تنها برآمده از همان غرابت دید است. همه ی این بازیهای مد شده با گذر زمان حذف می شود، فقط آثاری که به عمق نگاهی راه برده می ماند. هنر آن است که با سادگی تمام عمیق ترین نگاه را منتقل کند و هیچ جمله غیر متعارفی که فاصله اندازد میان روایت و مخاطب نداشته باشد.

( کامنتی که برای یکی از دوستانم در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت: 17:47گذاشته بودم.)

 

2:

باری، من از« صراحت» عریان بسیاری از نویسندگان متوسط آمریکا در بیان اعمال محرمانه ی تنمان، اندکی یکه خوردم. من پیوریتن معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی- کانادایی جریان دارد که اگر شوخی زشتی با زیرکی بیان شود یا حتی دیدن فیلم « عریانی » هم ممکن است به مذاقم خوش بیاید. من پیش خود فرض کرده بودم، هرکس که آن قدر هوش و حواس دارد که بتواند کتابی بنویسد، خود به خود می داند، برخی واژه های تند و رک بوی زننده ی از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند، چون این گونه واژه ها می تواند هرشعری را که شاید درباره ی تن و بدن باشد، به فضاحت بکشاند، (ویل دورانت)

 

3:

به نظر من فروید یا دیوانه بود یا شارلاتان.

(بورخس) 

 

4:

من با فروید مشکل دارم ؟ خوب نمی تواند سئوال درستی باشد. حرف این مسائل نیست. راست اش من بیشتر با کسانی مشکل دارم که به صورتی بسیار سطحی با نظرات فروید زندگی می کنند. و فروید شده توجیه گر رفتارهای شان. من هنوز یک اخلاق گرایم. وحالم بد می شود از مردانی که آلت شان را گرفته اند دست شان، وچون پسربچه ای که تکه گچی را از کلاس دزدیده و از مدرسه تا خانه تمام در و دیوار را خط خطی می کند. یا زنانی که چون تابلوی اعلاناتی در وسط چهار راه ایستاده اند، تا هرکسی برای اثبات مردانگی اش خودش را به آن بچسپاند.

 

 5:

مطمئنا تنها شاعر درمیان روانکاوان خود فروید بود؛ البته او هم بدون شک کمی مشکل شنوایی داشت، اما هیچ آدم عاقلی نمی تواند انکار کند که شاعری حماسی نیزبود. (سالینجر )

 

شنبه 18 اسفند1386ساعت 23:13 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

گاهی وسوسه می شوم با انتخاب یک گزینه وبلاگم را حذف کنم. همان کاری که مرا از دل بستگی به خیلی از نوشته هایم رهاند. و هر از چند گاهی در مورد آدمها هم همین اتفاق می افتد. یعنی پیش قدم می شوند و بعد برای همیشه  می روند. همچین مواقعی دلم می خواهد چند هفته ای گم شوم، موهایم را از ته بزنم. ساعتی یک فنجان قهوه ی تلخ بخورم. سیگار ؟ نه هیچ وقتی برایم جاذبه نداشته.

 دوباره که بر می گردند، هرکاری می کنم حافظه ام کار نمی کند. می گوید: من فلانی ام، همانی که با هم بازی گوشی میکردیم. ولی من اصلا نمی دانم کی بوده که بازی گوشی نکرده ام.

 امروز همین طوری دلم هوای قهوه ی تلخ کرده. نه، هیچ مسأله ای نشده. یا حد اقل من نمی دانم. ولی دلم لک زده برای یک فنجان قهوه، آن هم در یک روز سرد زمستانی و پر برف که پشت پنجره بایستم و بنوشم. نه، نوشیدنٍ نوشیدن که نه. باید جرعه جرعه بمکم، تا در تمام دهانم بپیچد و بعد نشط کند به درون تک تک سلولهای خسته ام. و دانه دانه ی برف را، چه کار شان باید بکنم ؟ واقعا می شود کاری کرد به غیر از بالا کشیدن قهوه و چشم دوختن به بارش یک ریز دانه های سفید برف و گوش دادن به سکوتی. .  .

                        این پست، مخاطبی غیر از خودم ندارد.

 

جمعه 10 اسفند1386ساعت 16:35 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1:

 تالار لب پر می زند از زنان برهنه ای که خود شان را تکان تکان می دهند. نورهای رنگی با آهنگی تند می چرخند. حالم بد می شود. از هر دری که خارج می شوم باز هم همان تالار است و هما ن هیاهو. از جا می پرم. برادرم دارد تکانم می دهد: « بلند شو درست بخواب، بد خوابیدی، داشتی گریه می کردی» دراز می کشم. حالم بد شده و سرم درد می کند. حالت تهوع دارم. سعی می کنم با فکر کردن به ستاره که فردا می بینم اش خودم را آرام کنم. فکری آشفته ام می کند. من در آن تالار چه می کردم؟

نزدیک صبح است. می زنم بیرون. خیابانها ی خلوت شهر طور دیگری است. چقدر فرق می کند با روزها. به گناه کاران نا نجیبی فکر می کنم که دارند اسکناس های شان را می شمارند و این پیاده رو را گز می کنند. موقع اذان می رسم حرم. گوشه ای از صحن می نشینم. صحن پر است از چادرهای کشیده شده روی صورت و زنان به صف ایستاده.

 

2:

و یوسف به مصر فرود آورده شد و پوطیفر خواجه سرای فرعون، سردار لشکریان خاص مرد مصری اورا خرید. پس تمام مایملکش بدست یوسف وا گذاشت و بغیر از نانی که میخورد از آنچه داشت خبر نداشت. و یوسف نیک اندام و خوش منظر بود. و بعد از این مقدمات واقع شد این که زن آقایش چشمان خود را بر یوسف انداخت و به او گفت: « با من بخواب» اما او ابا نموده به زن آقایش گفت: « اینک آقایم به آنچه با من در خانه است عارف نیست و تمامی مایملکش بدست من سپرده است در این خانه از من بزرگتری نیست و از من چیزی مضایقه نکرده است جز تو چون که زن او می باشی .پس این قباحت عظیم را چگونه خواهم کرد که به خدا گناه بورزم؟»

                                                       تورات: سفر تکوین، فصل سی و نهم، آیات 1 تا 10

 

3:

چشم های نگران بت به او خیره شده بود. از جا برخواست و پارچه ای بر صورت بت اش انداخت. یوسف را دید که می گرید.

            نمی دانم کی و از که شنیدم.

 

4:

و زلیخا به آستین خویش اشک وی می سترد و می گفت: « ای یوسف تو از خدای خود مترس که من هزار گوسفند بدهم تا تو از بهر وی  قربانی کنی. و ده هزار دینار و صد هزار درهم بدهم تا به یتیمان و بیوه زنان دهی.» یوسف گفت: « اگر هرچه به من دهی و از بهر من خرج کنی من معصیت نکنم.» هرچند یوسف سخن می گفت زلیخا بر وی  فتنه تر می شد. همی درجست و بازوی او بگرفت و اورا در قبه ی درونی برد و درها بست، گفت: « ای یوسف تو را چه دریغ آید که با من بخندی  و حدیث خوش کنی؟» ... زلیخا دست برد، و مقنعه از سر فرو افکند و سرو گردن برهنه کرد و در یوسف زارید: « که ای سنگین دل چرا یاقوت لبت به سخن نگشایی؟ »

                                                                      تفسیر کشف الاسرار، سوره ی یوسف

 

5:

زلیخـا دیـده و دل مست جـانـــان ، نهاده دست خود در دست جانان 

به شیرین نکـته هـای دلپـذیــرش ، خــرامـــان بــرد تا پای سریـــرش

ببــالای ســریــر افکنـــد خــــود را ، بـه آب دیـــده گفت آن سرو قد را

که ای گل رخ به روی من نظر کن ، به چشم لطف سوی من نظـر کن

مـرا تاکـی در این محنت پسنـدی ، که چشــم رحمت از رویم ببنــدی

بدینسان درد دل بسیار می کـرد ، بیوسف شوق خود اظهار می کرد

                          اورنگ پنجم ، عبدالرحمن جامی

 

6:

 انگشت هایش را تک تک میان انگشتانم جای می دهد. محکم می فشاردشان. دست دیگرش با انگشتهای قفل شده ام بازی میکند. باز می کند و می بندد تا به صورتم نگاه نکند. می گوید: « این روزها می دانی موقع نماز چه می کنم؟» چیزی نمی گویم فقط انگشتانم را بیشتر فشار می دهم. می گوید: « این همه زور و از کجا آوردی؟» فقط می خندم. می گوید: « موقع نماز چادرم را می اندازم روی صورتم و چشمهایم را می بندم. هر نمازی که می خوانم از خجالت آب می شوم» می گویم:« چه جالب، پس همه ی زنهایی که موقع نماز چادر شان را می اندازند روی صورتشان عاشق اند؟» دندان های سفید اش ردیف می شوند.« نه خیرم کی گفته من عاشق ام؟» دستم را می اندازم دور گردن اش، دهانم را می برم نزدیک گوشش: « می دانستی که تو نجیب ترین گناه کار این شهری؟»

سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 13:33 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

کسی به نام یک آشنای قدیمی کامنت گذاشته بود. این عنوان برایم بار عاطفی خاصی دارد. چشمانم را بستم و شروع کردم گذشته را قدم زدن. سالهایی را تند و سریع، روزهایی را نرم و آهسته. خیابان ریچموند شمالی چون کور بود، متوقف شدم. هم کلاس بودیم و می رفتیم « مدرسه ی برادران مسیحی ». کتاب خانه ی پدرش که کشیش بود کتابهای جالبی داشت. امیر ارسلان نامدار،ملک جمشید، امیرحمزه صاحب قران و فرهاد و شیرین.

شب ها می نشستیم روی پله های خانه ی ما و حرف می زدیم. خواهرش می آمد و صدا می کرد: «فردریک، مامان میگه بیا تو سرما می خوری.» من از کنار نرده ها نگاهش می کردم. پیراهنش با جنبش بدنش تاب می خورد و بافه ی نرم موهایش به هر سو لنگر می داد. شدم فرهاد و شب و روزم شده بود شیرین. مدرسه حوصله ام را سر می برد. شبها در اتاقم و روزها در کلاس، تصویر او بین من و صفحه ای که زور می زدم بخوانم حایل می شد. جسمم شده بود چنگی که حرفها و حرکات او مثل انگشتانی با تارهای آن بازی می کرد.

عاقبت با من حرف زد. اولین کلماتی که گفت چنان گیجم کرد که نمی دانستم چه جوابش بدهم. از من پرسید آیا به عربی می روم. یادم نیست گفتم آری یا نه. گفت: « بازاری دیدنی است». خودش خیلی دلش می خواست برود.

پدرم پرسید: کجا می خواهم بروم. گفتم: « عربی». خندید: « بدرود عرب با اسبش را خوانده ای؟» بند کفشهایم را که می بستم گفتم: « سالها پیش » و برای اینکه خوشحالش کنم شروع کردم به خواندن: « یا قوم قدحوقلت او دنو تو ، بعد حقال الرجال موتو » نمی فهمید چه می گویم. ولی خوشحال می شد.

قلبم داشت از حلقم می زد بیرون. آب دهانم را قورت دادم، دستی به یقه ی کتم کشیدم. با همان لبخند همیشگی در را باز کرد. « فردریک هست می خوایم بریم . . . » نوری که روی قوس سفید گردنش می افتاد و آنجا موی سرش را روشن می کرد و بعد به دست روی نرده اش می تابید. روی یک طرف پیراهن اش می افتاد . . .

« می خواستین برین عربی؟»

دلم افتاد پایین: « آ آ آره ،ب ب برای تو هم چیزی می خرم.»

ریز خندید: « فردریک با مامان و بابا رفتن خانه ی عمو » و گفت: « فکر کنم دیگه دیر شده برای رفتن. منم تنهام نمیای چای بخوریم ؟»

                       ( بقیه اش دیگه خصوصیه  )

                                                          ادامه دارد . . .

 

یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 23:11 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

                        به یکایک دوستان خوبم که هر کدام جهانی برایم می ارزند.

 

1:

من هستم،

من هستم این جا و اکنون،

عمیق ترین هوا را تنفس می کنم،

واقعیت مرا ابداع می کند،

من افسانه ی واقعیتم.

                            هورا!

                                     « ژرژ گایلن»

 

 

2:

کودک چشمان مادر خویش را جستجو می کند، نه فقط به این دلیل که مادر خواهد آمد و به او غذا و آرامش خواهد داد، بلکه به دلیل این واقعیت که مادر به او می نگرد و ستایشی حیات بخش نثارش می کند: در واقع کودک وجود خود را تأیید می کند. والدین و کودک چنان که گویی اهمیت این لحظه را درک کرده باشند ـ گرچه این طور نیست ـ می توانند زمانی دراز به چشمان یکدیگر نگاه کنند. چنین عملی در مورد بزرگسالان کاملا استثنایی است، آنها وقتی بیش از ده ثانیه به چشمان یکدیگر نگاه کنند، از دو حال خارج نیست: یا می خواهند با یکدیگر بجنگند یا عشق بازی کنند.

                                                                                  «تزوتان تودوروف»

 

3:

زمان می گذرد،

زمان می گذرد بانوی من.

دریغا، نه زمان که ما می گذریم.

 

                                          « رونسار»

 

 

4:

 ظرف سلمانی را گذاشت سرش و پرید روی اسب. نیزه اش را چسپید و به سانچو پانزا اشاره کرد که دنبال اش راه بیفتد. همین طور که یورتمه می رفت با خودش می خواند:

 

بیت:

« تو کجایی تا شوم من چاکرت ، چارقت دوزم کنم شانه سرت

تو کجایی تا سرت شانه کنم ، چارقت را دوزم و بخیه زنم

جامه ات شویم شپشهایت کشم ، شیر پیشت آورم ای محتشم

ور تو را بیماری آید به پیش ، من تو را غمخوار باشم همچو خویش

دستکت بوسم بمالم پایکت ، وقت خواب آید برویم جایکت

گر ببینم خانه ات را من دوام ، روغن و شیرت بیارم صبح و شام »

 

و اختیار ازکف داد و شیهه زد:

« آه دولسینه ی من کجایی که سروانتس ات را کشتند.»

 

                                                         « دون کیشوت علیه الرحمه»

 

۵- من حالم الان خیلی خوبه.

             

                                 « سید هادی نوری»

چهارشنبه 26 دی1386ساعت 22:59 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

من:

تق، تتق، تق تق. آره با همين ريتم. نمي شود گفت خيلي دقيق. ولي احتمالا صدايي مثل همين را دارد يا چيزي شبيه به اين. همين طور كه راه مي روم و اتاق ام را دور مي زنم صداي موسيقي را بلند تر مي كند. بغضي در درون ام منفجر مي شود و قدم هايم ديگر فرمان نمي برند. و صدايي كه در تك تك سلول هايم خانه مي كند.

 

« پريشان كن سر زلف سياهت، شانه اش با من

سيه زنجير گيسو باز كن بازكن، ديوانه اش با من »

 

دست مي برد به يقه ام با تمام قدرت ازهم، كه هنوز واژه اي پيدا نكرده ام كه از هم چه كار مي كند. چون براي خودش هنوز فقط يك صداست كه به گوش مي رسد. تق، تتق، تق تق، آري با همين ريتم. نمي شود گفت خيلي دقيق. ولي احتمالا صدايي مثل همين را دارد يا چيزي شبيه به اين.


ادامه مطلب
شنبه 22 دی1386ساعت 22:50 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1- مثل گربه ای که موش دم مرگی را به بازی گرفته، با سیگار بلند و سپید اش بازی می کند. می پرسد:

- مهندس تو سیگار نمی کشی؟

- نه، ممنونم.

- جالبه ، اهل ادبیات بودن و اهل دود نبودن. البته می دانی که سیگار کشیدن هم جسارت می خواهد.

و قاه قاه می خندد. سعی می کند خنده اش آن قدر طولانی شود که از خیر جواب دادن بگذرم.

موبایل اش را در می آورد و روشن اش می کند.

«به حرمت اسم اعظم سگ                     هاپ ، هاپ

من سگم، تو سگی ،ما سگیم                 هاپ ، هاپ»

 

۲- از دیدن اش چه قدر خوشحال شده ام. به زور جواب سلام ام را می دهد. حتما از این بابت که واجب است، چون روی خوشی نشان نمی دهد. شور و شوق ام می خشکد. عجله دارد که برود. احوال هم دوره های قدیم را می پرسم. می گوید: « همه بحمدالله خوب اند.» می خواهم فضا را صمیمی کنم. عبایش را که کمی لغزیده روی شانه اش صاف می کنم. تا می خواهم دکمه ی زیر گلویش را باز کنم، دستم را پس می زند. چشم هایش به کفش های اسپورتم دوخته شده و همین طور نگاه اش را می دواند به شلوار کتانم و آهسته آهسته می آید بالا. هنوز هم به چشم هایم نگاه نمی کند. فقط می گوید:

« چو دزدی با چراغ آید          گزیده تر برد کالا»

 و می رود.

 

۳- آلبوم عکس را ورق می زنم. در هر صفحه صد ها خاطره بیدار می شود. سید عیدروس مالزیایی دوست محجوب و صمیمی ام. فارسی را با مکث و خنده و اشاره و انگلیسی حرف می زد. یک خود آموز مالایی آورده بود که زبان شان را یاد بگیرم. آن وقت ها درگیری جدی بود بین ماهاتیر محمد و دست راست اش انور ابراهیم. دوستی قدیمی شان بهم خورده بود. می پرسیدم:

- عیدروس کدام شان راست می گوید؟

- هیچ کدام. این ها فقط پالتیک.

و من هیچ وقت نفهمیدم این پالتیک را.

 

4- واژه ها همین طور می آیند و سرازیر می شوند. قلم که به دست می گیرم شروع می کنند به بالیدن و رشد کردن. رها شان می کنم. حلقه می زنند. دست در دست یک دیگر. آواز می خوانند و می رقصند. میان شان رها می شوم. مثل آنها، کودک می شوم و پا می کوبم.

دلهره می آید. حلقه می پاشد. می پاشم. از پا می افتند. می افتم. تنها آرام کوچک مانده آن وسط. بر می خیزم و برش می دارم. می دوم و دور می شوم. می گذارم اش در سبد و رهایش می کنم میان رود. و ناله ای می پیچد: « ای خدا موسی به تو می سپارم اش.»

 

جمعه 14 دی1386ساعت 23:52 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

1- چشم ها، پله پله جهاز شتران را رفت بالا. میخ کوب شد به دستی که بالا برده شده بود.

2- : « کجایند برادران من که راه حق را سپردند، و با حق رخت به خانه آخرت بردند؟ کجاست عمار؟ کجاست ابن تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندان ایشان از برادران شان که با یکدیگر به مرگ پیمان بستند و سرهای آنان را به فاجران هدیه کردند؟»
و منبر را، پله پله آمد پایین در حالی که محاسن اش از اشک تر شده بود.

3- نوشت:« این ریش درازان کوفه اند که کمرم را شکسته اند.»

4- سر که از سجده برداشت، لب هایش جنبید: « به خدای کعبه که رستگار شدم.» زیر بازوان اش را گرفتند. همان طور که آسمان را پله پله می رفت بالا، محاسن اش از خون تر شده بود.

جمعه 7 دی1386ساعت 19:35 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

( در بخش معرفی کتاب این هفته به اثر ارزشمندی در حوزه ی ادبیات داستانی قرآنی می پردازیم.

« و اینک زمین»  عنوان مجموعه داستانهای قرآنی از نویسندگان معاصر ایران است که به کوشش سید علی کاشفی خوانساری گرد آوری شده و توسط روابط عمومی نمایشگاه بین المللی قرآن کریم چاپ و منتشر شده است.

نویسندگانی که آثارشان در این کتاب گرد آوری شده به ترتیب الفبا عبارتند از : فاطمه ادبی، خ. امیرخانی (فائزه) ، میثاق امیر فجر، حسن بنی عامری، ابراهیم خدادوست، مهدی حجوانی، مصطفی رستگاری، زهرا زواریان، زهرا عامری، قاسمعلی فراست، سید علی کاشفی خوانساری، محسن مخملباف، علی مؤذنی و سید هادی نوری.

کتاب « و اینک زمین» در 144صفحه با قیمت 950 تومان و تیراژ 2200 نسخه چاپ و منتشر شده است. سیدعلی میرفتاح طراحی روی جلد این اثر را انجام داده است.

این مجموعه در حد خود تصویری است از عرض ارادت قصه نویسان سرزمین مان به ساحت قدسی این کتاب آسمانی (قرآن) که بی تردید در بردارنده بهترین قصه ها از ازل تا ابد است.)

                                                         ( هفته نامه صبح صادق. سال ششم. شماره 222)

 

اولین واکنش ام به این خبر در آغاز بهت بود و بعد تلخندی که در پشت اش خاطره ی سالها پیش پنهان شده بود. البته هنوز کتاب را ندیده ام. شنیده ام یکی از داستانهای یک دهه قبل ام، با عنوان «برصیصای عابد» را چاپ کرده اند. این داستان که به احوالات درونی طلبه جوانی می پردازد، در آن زمان فحش های زیادی را نصیب ام کرد. عده ای به خاطر توهین به روحانیت حسابی تاختند. جلسه نقد عمومی حوزه هنری نتوانست تکثیر اش کند برای جلسه. در کنگره ای ابراهیم حسن بیگی این داستان و مرا به عنوان نشانه های نهیلیسم در ادبیات نام برد. اما دو نکته ای که به ذهن ام می رسد.

  

1- من هنوز این دسته بندی ها را نمی فهمم. این رویکرد مضمونی که از رئالیسم سوسیالیستی به ارث رسیده و هنر را مساوی با محتوا می دانند. اگر از من بپرسند این داستان نه ضد دینی بود و نه یک داستان قرآنی است. فقط یک داستان است همین.( البته بین خودمان باشد این داستان متعلق به یک دهه پیش است که پاره کرده ام و دور انداخته ام.) 

 

2- این داستان تا حدودی الگو برداری شده بود از شخصیت یکی از دوستانم.هروقت که هم دیگر را می دیدیم شوخی می کرد که حق التألیف استفاده از شخصیت اش را پرداخت نکرده ام. برای تمرین داستان نویسی موضوعی داده بودم با عنوان ( ده سال بعد چنین روز از زندگی تان را به تصویر بکشید.) نوشته بود با این که ده سال گذشته اما تو هنوز حق التحریرم را نپرداخته ای.

این جا هم مسأله توقع مالی نیست. فقط می خواهم بگویم جایگاه صاحب اثر کجاست؟ هر وقت لازم باشد فقط می توان بهش فحش داد؟ و صدها چرای دیگر پیرامون اثر و صاحب اثر را می توان مطرح کرد. همین چند سال پیش بود که درس گفتارهای تاریخ فلسفه غرب مصطفی ملکیان را دفتر همکاری حوزه و دانشگاه در چهار جلد بدون اجازه ی ایشان منتشر کرده بود. ملکیان محجوب فقط گفته بود : این درسها متعلق به خیلی سالها پیش است و نظراتم تغییر کرده. یا پخش فیلم توبه نصوح از مخملباف بدون نام نویسنده و کارگردان اش.

با توجه به این وضعیت باید قدردانی خودم را اعلام کنم که بدون اینکه یک دست کتک مفصل بخورم این داستان به اسم خودم چاپ شده. 

 

پ ن : جالب است که بعد از نوشتن متن بالا که خبرش را یکی از دوستانم پیدا کرده بود، تازه متوجه شده ام که این کتاب سال ۱۳۸۱ منتشر شده و این خبر بالا هم سال ۱۳۸۴. و این حقیر هم اواخر سال ۱۳۸۶با خبر شده ام. حالا پیدا کنید پرتقال فروش را.

چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 19:33 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت

 

    به نجیب ترین مرد قبیله ام که مرگ را مردانه رقصید و عالمی را به رقص آورد

 

 

۱- « سه راهب بودند که همیشه می خندیدند. مهم نبود در چه حالی باشند. یکی از آنها که مُرد، آن دوتای دیگر آتشی به پا کردند و جسد برادرشان را سوزاندند. دور آتش حسابی رقصیدند و خندیدند. هیچ کس سرّ آنها را نفهمید.» خیلی سال ها پیش این قصه را شنیده بودم و همیشه فکر می کردم مگر می شود در مرگ برادرت برقصی و بخندی؟

 

۲- همین چند وقت پیش خبر مرگ کسی را شنیدم که همیشه لبخند می زد. هم در برابر تهدید و هم در برابر تطمیع. فقط یک بار دیده بودم که خسته و اندوهگین است. وقتی که می گفت: « امروز مسأله آدم ها برسر خود فروشی نیست، برسر ارزان فروشی است.»

 

۳- زندگی به من آموخته که از هر واقعه ای عبور کنم. تمام سعی ام را کردم برای گذشتن از این مرگ. اما خون اش شروع کرد به جوشیدن، چون خون یحیای تعمید دهنده. هر طرف که روی کردم فقط خون بود. آن وقت بود که لایه لایه دچار زلزله شدم. فهمیدم که گم شده ام. از کجا به کجا باید بگذرم؟ 

دیدم به خودم چوب حراج زده ام. همان چیزی که برادرم را اندوهگین می کرد ـ این را الان می فهمم که این داستان را قلمی می کنم _ من هم افتاده بودم به خود فروشی و داشتم سبقت می گرفتم از خیلی های دیگر در ارزان فروختن. باید او ۴۰ دقیقه گلوله باران می شد تا من و امثال من می فهمیدیم کجای کاریم.

 

۴- همیشه گفته ام که داستان نباید نتیجه گیری داشته باشد. اما این که داستان نیست، عین حقیقت است و می تواند بی نهایت نتیجه داشته باشد.

 

الف: همیشه مرگ برادر باعث گریه و زاری نمی شود.

ب: آدم بزرگ ها ساده زندگی می کنند اما ساده نمی میرند.

ج: راز آن قصه قدیمی هم برایم فاش شد.

د: از