تبليغاتX
زاویه دید

۱:

لُ لُ لُک ک ک ک نَ نَ نَت گِ گِ گِ رِِ رِ رِ فته ام.

زبان ام از کار افتاده. نه، بهتر است بگویم: ذهنم از کار افتاده و شایدم بهتر باشد بگویم: ذهنم گرفته. مثل آسمان که می گیرد. ابرهای سیاه از هر طرف جمع می شود، تیره می شود، شیهه می کشد و پا می کوبد و . . .

گیج می شوم. حالم بد می شود و دچار تهوع می شوم. پتکی هی در سرم می کوبد و صدا می دهد: « خدا ؟ مرده. خدا ؟ مرده. خدا ؟ مرده . . . » و با هر ضربه ای، گرمایی روی لب بالای ام سُر می خورد. و طعم خون در دهانم می پیچد.

 

۲:

چراغ های حسینیه که خاموش می شود، زانوهایش را  می گیرد بغل اش. گوله می شود. صدایی ازش شنیده نمی شود. مثل کوهی است که می لرزد. بعدِ مجلس توی کوچه که می رود، هنوز هم شانه هایش می لرزد. فاطمه خانم می گوید: وقتی می رسد خانه، مستقیم می رود داخل اتاق اش و تا صبح، دست می زند به کمرش و دور اتاق می چرخد و ضجه می زند.

 

۳:

آن چشمان درشت و لب های خندان برای من خود حمزه بود، حتی بعد از دیدن فیلم محمد رسول الله.

هر وقت می آمد خانه ی ما، با خودش جیب های پر گردو می آورد و یک عالمه قصه. قصه های شیرین امیرحمزه ی صاحب قِران و . . .

عکسی هم از دوران کودکی ام دارم که با دست کوچکم انگشت شصت آسید حسن را گرفته ام و دارم تمرین راه رفتن می کنم. بابا می گفت: « آسید حسن بود که کمکت می کرد تا راه رفتن یاد بگیری.» وقتی با آن دست بزرگ اش بازویم را می گرفت به راحتی بلندم می کرد و می گذاشت روی شانه اش. فکر می کردم، اگر بلند شوم دستم می رسد به خورشید.

 

۴:

« کنم تا دلبرانه شانه مویت

کشیدم ناز بازوی شکسته

به رویت ریختی گیسوی خاکی

نبینم تا من ابروی شکسته

امروزه رسمه، همه دوست دختر داشته باشند. منم یک دوست دختر کوچولو دارم. اسمش هم رقیه است . . . »

 آ سید حسن از جا بلند شده بود و چنان خوابانده بود بغل گوش مداح که جای چهار انگشت اش روی صورت مداح مانده بود. وبعد از آن آسید حسن در هیچ مجلسی دیده نشد. فکر می کردی روز به روز مثل تکه یخی آب می شود.

 

۵:

گردنه را رها کردم. دویدم و شروع کردم به جمع کردن لنگه کفش های کهنه، زره های زنگ زده و شمشیرهای کج و کوله. ههمه ای بلند شد: « محمد کشته شده.» راست شدم ببینم چه خبر شده، پیکر خون آلود حمزه افتاده بود و هند کنارش زانو زده بود و از دو طرف دهانش خون می آمد.

 

۶:

آسید حسن، الان باید می بودی و کمکم می کردی. امروزی که بیشتر از همیشه بهت محتاجم. باید می بودی و چنان می خواباندی بغل گوشم که جای چهار انگشت ات می ماند روی صورتم. و تمام دردی که در سرم انبار شده از لوله های دماغم می زد بیرون. بیدار می شدم و می گفتی : « اُحُد تمام شده و محمد هم زنده است.»

 

شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 2:16 توسط « سیدهادی نوری »
تگ ها: گاه نوشت