1:
پله ها را که می رفتیم پایین، صدای همهمه بیشتر می شد. مرتضی با صاحب قهوه خانه خوش و بش کرد و سفارش چایی داد. رفتیم نشستیم روی تختی که خالی بود، ته سالن. هنوز چایی نیاورده بودند که عده ای آمدند و شروع کردند به احوال پرسی. یکی یکی معرفی می کرد: « حامد خان همان فوکوی خودمان است. امیر هم که پوزه ی پیکاسو رو زده. اقا امیر . . . » منم از روی اجبار لبخند می زدم و همین طوری حال و احوال می کردم. به هواکش کوچک قهوه خانه که نگاه کردم تازه فهمیدم چه دودی راه افتاده. بحث ها جدی شد و شروع کردند به حل و فصل مشکلات جهان، هنر، فلسفه و ....
جوانک قلیان به دستی که زانوی راستش آسیب دیده بود شلیده آمد، نشست کنارم. موهای مشکی اش ریخته بود روی شانه هایش. مجبور شدم کمی جمع و جور تر بنشینم. قلیانش را که گذاشت روی تخت، گفت: « آقا این حرفا چیه می زنین؟ من می گم مشکل از خود ما روشنفکراست. همه ی بدبختی اینه که ما روشنفکرا هنوز نمی دونیم چی کاره ایم . . . » صدایش کمی اوج گرفت: « آقا ما باید بدونیم چی کار می کنیم. باید تصمیم بگیریم می خوایم مطهری تربیت کنیم یا شریعتی ...» با دور تند افتاده بود روی غلطک. به قول دوستم دیگر داشت کنتور می انداخت. فقط واژه ی روشنفکرش را می فهمیدم که در هر جمله اش تکرار می شد.
منم هی به مرتضی نگاه می کردم و ساعتم را نشانش می دادم.
گفت:« بریم ؟ نمی خوای با بچه ها بیشتر آشنا بشی؟» گفتم: « دفعه ی دیگه. امروز کمی دیرم شده.» مرتضی که کفشهایش را می پوشید با لبخند به شانه ی دوست سخنران مان زد. و رو کرد به جمع: « روزی چند تا گرگ را به زنجیر بسته بودند و می بردند. شغالی هم دوید و دُم آخرین گرگ را گرفته و هی داد می زد: ما گرگا رو کجا می برین؟ » قهوه خانه از صدای خنده منفجر می شد.
2:
مثل همیشه راه بین خانه و کلاس را پیاده می رفتم. خیابان دانشگاه شده آب رکناباد من. داشتم مباحث کلاس را در ذهنم دسته بندی می کردم.
« آقا، ببخشید!»
ایستادم و برگشتم ببینم کی هست. پای راستش را روی زمین می کشید و به طرفم می آمد. با خودم گفتم: « خدایا اصلا حال و حوصله بحث و گفتگو ندارم» موهایش را دم اسبی بسته بود.
« سلام آقا. ببخشید من گدا نیستم. بچه ی شهرستانم. نامردی جیبمو زده . همه ی دار و ندارمو برده. اگه ممکنه مبلغی که بتونم برسم شهرمون بهم بدین. همین که رسیدم می ریزم به حساب تون.»
منم بعضی وقتا بد جنسی ام گل می کند. باور کنید دست خودم نیست. حتی بعدش پشیمان می شوم ولی چه فایده. نوشداروی بعد مرگ سهراب. همان قضیه ی نیش عقرب و طبیعت و از این حرفا!
گفتم: « به سلامتی رسیدید شهرتون، می خواید شریعتی بسازید یا مطهری؟»







